رسیدند، غریبهی سومی به آنها ملحق شد که با گامهای گربهمانند و زیرکانهای دعانویس که دین مادام متوجه شده بود، به سمت آنها آمد و به نظر ابجد میرسید که با مقدس آنها مشورت میکند. سپس یکی از آنها به سمت شرق پیچید، دومی به سمت بالای خیابان ادامه داد و سومی دزدکی وارد کوچه شد. مادام فکر کرد: «بله، مطمئناً کافران دنبال علی دُب هستند. اما دعا اگر اینقدر آهسته حرکت کنند، بعید است که اصلاً بتوانند آن بیچاره را بگیرند.» حالا، مادام چیز زیادی از مشتری عجیب و غریبش نمیدانست؛ زیرا اگرچه او هر روز برای خرید یک
جادوگر قرص نان و چند کیک به طلسم نویس لوشان نانوایی میآمد، اما خلق و خوی غمگینی داشت و هرگز برای گپ زدن یا کمی غیبت کردن نمیایستاد. عادت داشت خریدهای شیاطین سادهاش را بیصدا انجام دهد و سپس یواشکی برود. بنابراین، اعمال هیجانزدهی او در این روز پرماجرا واقعاً دعانویس قابل توجه بود، و بانوی اعمال صالح نیکوکار متحیر بود که چگونه آنها را توضیح دهد. آن شب تا دیروقت در مغازه نشست و یک ... را آتش زد. [صفحه ۱۵]چراغ نفتی تیرهای که قدیس در وسط اتاق تاب میخورد. عبادت کردن چون روماتیسمش دردناکتر از همیشه بود و از اینکه به طلسم نویس صومعه سرا
رختخواب برود و با نالههایش آقای ژول را بیدار کند، وحشت داشت. مرد کلیسا خوب در طبقه بالا آرام خوابیده بود - حتی جایی که نشسته بود هم میتوانست نماز خواندن خرناسهای شهوتانگیزش را بشنود - و حیف بود وقتی باید اینقدر زود بیدار میشد، مزاحمش شود. بنابراین دعا نویسی او در اتاق کوچکش، انتهای پیشخوان، نشست و در حالی که با حرکتی جادو سیاه یکنواخت روی صندلیاش به جلو جفر و عقب تاب میخورد، سعی کرد زیر نور شمع سوسو زننده بافتنی ببافد. ناگهان زنگ کوچک به صدا درآمد و نسیمی از هوا وارد مغازه شد و بوی اجنه غیر مسلمان مخلوط نان پخته
شده را با عطری بسیار دلپذیر در اتاق پیچید و به سرعت شیاطین پخش کرد. سپس در بسته شد و مادام بافتنیاش را زمین گذاشت و برگشت دعا تا به تازه وارد خوشامد بگوید. کافر با کمال تعجب، معلوم شد که او علی دُب است. گونههای قهوهایاش گل انداخته بود و چشمان سیاه و درخشانش به سرعت در مغازه چرخید تا اینکه کاملاً به چهره آرام مادام خیره شد. «خوبه!» او فریاد جادو سیاه ذکر زد، «تو تنهایی.» مادام گفت: «برای معامله خیلی دیر شده. من الان میروم بخوابم.» دعانویس مرد عرب با عجله پاسخ داد: «من در دردسر بزرگی افتادهام
و تو باید به من کمک کنی. در را قفل کن و [صفحه ۱۶]با علوم غریبه من به اتاق کوچکت بیا تا کسی نتواند ما را از پنجرههای خیابان ببیند.» مادام تردید کرد. این درخواست غیرمعمول فرشتگان بود و او چیزی از تاریخ آن مرد عرب نمیدانست. اما با خود فکر کرد که اگر آن مرد قصد سرقت یا شیطنت دیگری داشته باشد، میتواند با فریاد، موسیو ژول را احضار کند. همچنین، رفتار عجیب و غریب علی دُبح در طول روز توجه او را جلب کرده بود. در حالی که به موضوع مربوط به مرد عرب دعا فکر میکرد، درِ کوچه
را قفل کرد و با عجله وارد اتاق ابطال کردن جادو کوچک شد، جایی که مادام طلسمات لحظهای بعد با خونسردی طلسم نویس به او ملحق شد. او در حالی که مقدس دوباره بافتنیاش را به دست میگرفت، پرسید: «چطور میتوانم کمکتان کنم؟» مرد عرب گفت: «گوش کنید! باید به همه شما بگویم. شما باید دعانویس حقیقت را بدانید!» دستش را در جیب ردای گشادش طلسم نویس آستانه اشرفیه حاجت گرفتن فرو برد و شیطانی قمقمه کوچکی بیرون طلسم آورد. قمقمه از دو انگشت بزرگتر نبود و از طلای خالص ساخته شده شماره ملا بود و روی آن حروف عجیبی با ظرافت حکاکی شده بود. مرد عرب با
صدای آهسته و تأثیرگذاری گفت: «این، اکسیر اعظم است!» مادام با تردید به بطری نگاه کرد و پرسید: «یعنی چی؟» «اکسیر اعظم؟ آه، این عصارهی ... است.» [صفحه ۱۷]سرزندگی، آب حیات - بزرگترین چیز در تمام جهان! مادام گفت: «نمیفهمم.» «نمیفهمی؟ اگر قطرهای از مایع بیقیمتی که در این قمقمه طلایی است، روی زبانت بریزی، زندگی تازهای در رگهایت جاری میشود. به تو قدرت، نیرو و سرزندگیای میدهد که طلسم نویس رحیم آباد از خود جوانی هم بیشتر دعا است!» طلسم [صفحه ۱۸]اگر این مایع گرانبها را بچشی، میتوانی جادو هر کاری بکنی - شگفتیها را به انجام برسانی - معجزات را به
نمایش بگذاری! مادام که داشت گیج میشد، فریاد زد: «چقدر عجیب!» و بعد پرسید: «از تعویذ کجا آوردیش؟» «آه! داستان از این قرار است. این چیزی است که باید بدانی.» علی دُبح پاسخ داد. «قرنها قدمت دارد، اکسیر اعظم. دیگر از آن در تمام
جادوگر قرص نان و چند کیک به طلسم نویس لوشان نانوایی میآمد، اما خلق و خوی غمگینی داشت و هرگز برای گپ زدن یا کمی غیبت کردن نمیایستاد. عادت داشت خریدهای شیاطین سادهاش را بیصدا انجام دهد و سپس یواشکی برود. بنابراین، اعمال هیجانزدهی او در این روز پرماجرا واقعاً دعانویس قابل توجه بود، و بانوی اعمال صالح نیکوکار متحیر بود که چگونه آنها را توضیح دهد. آن شب تا دیروقت در مغازه نشست و یک ... را آتش زد. [صفحه ۱۵]چراغ نفتی تیرهای که قدیس در وسط اتاق تاب میخورد. عبادت کردن چون روماتیسمش دردناکتر از همیشه بود و از اینکه به طلسم نویس صومعه سرا
رختخواب برود و با نالههایش آقای ژول را بیدار کند، وحشت داشت. مرد کلیسا خوب در طبقه بالا آرام خوابیده بود - حتی جایی که نشسته بود هم میتوانست نماز خواندن خرناسهای شهوتانگیزش را بشنود - و حیف بود وقتی باید اینقدر زود بیدار میشد، مزاحمش شود. بنابراین دعا نویسی او در اتاق کوچکش، انتهای پیشخوان، نشست و در حالی که با حرکتی جادو سیاه یکنواخت روی صندلیاش به جلو جفر و عقب تاب میخورد، سعی کرد زیر نور شمع سوسو زننده بافتنی ببافد. ناگهان زنگ کوچک به صدا درآمد و نسیمی از هوا وارد مغازه شد و بوی اجنه غیر مسلمان مخلوط نان پخته
شده را با عطری بسیار دلپذیر در اتاق پیچید و به سرعت شیاطین پخش کرد. سپس در بسته شد و مادام بافتنیاش را زمین گذاشت و برگشت دعا تا به تازه وارد خوشامد بگوید. کافر با کمال تعجب، معلوم شد که او علی دُب است. گونههای قهوهایاش گل انداخته بود و چشمان سیاه و درخشانش به سرعت در مغازه چرخید تا اینکه کاملاً به چهره آرام مادام خیره شد. «خوبه!» او فریاد جادو سیاه ذکر زد، «تو تنهایی.» مادام گفت: «برای معامله خیلی دیر شده. من الان میروم بخوابم.» دعانویس مرد عرب با عجله پاسخ داد: «من در دردسر بزرگی افتادهام
و تو باید به من کمک کنی. در را قفل کن و [صفحه ۱۶]با علوم غریبه من به اتاق کوچکت بیا تا کسی نتواند ما را از پنجرههای خیابان ببیند.» مادام تردید کرد. این درخواست غیرمعمول فرشتگان بود و او چیزی از تاریخ آن مرد عرب نمیدانست. اما با خود فکر کرد که اگر آن مرد قصد سرقت یا شیطنت دیگری داشته باشد، میتواند با فریاد، موسیو ژول را احضار کند. همچنین، رفتار عجیب و غریب علی دُبح در طول روز توجه او را جلب کرده بود. در حالی که به موضوع مربوط به مرد عرب دعا فکر میکرد، درِ کوچه
را قفل کرد و با عجله وارد اتاق ابطال کردن جادو کوچک شد، جایی که مادام طلسمات لحظهای بعد با خونسردی طلسم نویس به او ملحق شد. او در حالی که مقدس دوباره بافتنیاش را به دست میگرفت، پرسید: «چطور میتوانم کمکتان کنم؟» مرد عرب گفت: «گوش کنید! باید به همه شما بگویم. شما باید دعانویس حقیقت را بدانید!» دستش را در جیب ردای گشادش طلسم نویس آستانه اشرفیه حاجت گرفتن فرو برد و شیطانی قمقمه کوچکی بیرون طلسم آورد. قمقمه از دو انگشت بزرگتر نبود و از طلای خالص ساخته شده شماره ملا بود و روی آن حروف عجیبی با ظرافت حکاکی شده بود. مرد عرب با
صدای آهسته و تأثیرگذاری گفت: «این، اکسیر اعظم است!» مادام با تردید به بطری نگاه کرد و پرسید: «یعنی چی؟» «اکسیر اعظم؟ آه، این عصارهی ... است.» [صفحه ۱۷]سرزندگی، آب حیات - بزرگترین چیز در تمام جهان! مادام گفت: «نمیفهمم.» «نمیفهمی؟ اگر قطرهای از مایع بیقیمتی که در این قمقمه طلایی است، روی زبانت بریزی، زندگی تازهای در رگهایت جاری میشود. به تو قدرت، نیرو و سرزندگیای میدهد که طلسم نویس رحیم آباد از خود جوانی هم بیشتر دعا است!» طلسم [صفحه ۱۸]اگر این مایع گرانبها را بچشی، میتوانی جادو هر کاری بکنی - شگفتیها را به انجام برسانی - معجزات را به
نمایش بگذاری! مادام که داشت گیج میشد، فریاد زد: «چقدر عجیب!» و بعد پرسید: «از تعویذ کجا آوردیش؟» «آه! داستان از این قرار است. این چیزی است که باید بدانی.» علی دُبح پاسخ داد. «قرنها قدمت دارد، اکسیر اعظم. دیگر از آن در تمام
- چهارشنبه ۲۱ مرداد ۰۵ ۱۸:۳۳
- ۵ بازديد
- ۰ نظر