لازم نیست از هیچ رقیبی برای محبت های من بترسی، عزیزم، حتی اگر من عاشق گریس فولر باشم. کاش می توانستم فقط یک بار امشب ببینمت. و هنوز چقدر دلم برایت تنگ شده دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. “پسر فداکار تو، “مارک.” [صفحه ۲۶۷]مارک با آهی مدادش را زمین گذاشت. نامه را تا کرد و مهر و موم کرد و سپس به آرامی از جایش طلسم برای عزیز شدن بلند شد.
بیرون از چادرش صدای گامها و صداهای سریعی شنید و لحظهای بعد صدای تق تق بلند شد. او مشاهده کرد: «خالکوبی». “من اینطور فکر می کردم.” با کنار زدن فلپ به سمت در چرخید – و پسری بلند قد و لاغر اندام وارد شد، پسری با چهره های برنزی و برنزه و چشمان خاکستری شاد. “سلام، تگزاس!” مارک گفت. تگزاس غرغر کرد: سلام. “یه سال نگاه کن! منظورت از فرار و پنهان کردن تمام عصر چیه؟ من همه جا تو را شکار می کردم.” مارک گفت: “من همین جا بوده ام، و نامه ای به خانه می نویسم. می خودعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسمی به هاپ بروم؟” “نه، من این کار را نکردم.
اما می خودعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسمم همه “درباره آن مری آدامز دیوانه دیشب و آنچه انجام دادی” به من بگویی. مارک ماجرا را به او گفت. آنها هنوز در مورد آن بحث می کردند که آمدند طلسم شدن نزد شخصی خاص و برای تماس تلفنی صف کشیدند. و با پایان آن مراسم، آنها دوباره پراکنده شدند، تگزاس هنوز مشتاقانه در مورد این ماجرای عجیب سؤال می پرسید. نیم ساعت بعد – ساعت ده – صدای ضربهها به صدا درآمد: “چراغ خاموش و همه ساکت.” سپس متوقف شدند. نگهبان شماره ۳ آن شب “بیبی” ادواردز بود. ضربات او در امتداد لبه شمالی اردوگاه قرار داشت و از لبههای آن میگذشت و بیبی ادواردز در آن شب به تعداد زیادی اجازه دادند تا از ضربان خود عبور کنند.
مثلاً از نیمه شب تا ساعت دو در حال انجام وظیفه بود. در آن زمان نور ماه روشن بود، و عزیزم می توانست هر کسی را که از پست او عبور می کرد، ببیند. اما او صدای سوت را شنید و برای اینکه کسی را نبیند رو به رو شد. فردی که وارد شد پسری بود که لباس آبی پوشیده بود، به قول آنها “منظم”. او بی صدا و با سرعت به داخل دوید و مستقیم به سمت یک چادر رفت. وقتی به آنجا رسید، لحظهای درنگ نکرد، اما وارد شد و به سمت یکی از خوابیدهها رفت. این مارک بود که با لمس او از خواب بیدار شد و مارک در حالت هشدار نشست و به او خیره شد. “ش!” گفت پسر “ش! هیچکس را بیدار نکن.” “چه می خواهی؟” مارک تقاضا کرد. “من یک نامه دارم، آقا، یک نامه از او دوباره.” مارک به طلسم برای زنگ تماس پسر خیره شد و فوراً او را به عنوان یک پیام رسان شناخت که حدود یک ماه پیش یادداشتی از مری آدامز به او داده بود.
و با تعجب از جایش بلند شد. “او دوباره می نویسد!” او زمزمه کرد. “زود، آن را به من بدهید.” مهر را شکست، قدم به در چادر گذاشت، جایی که در نور سفید مهتاب، میتوانست هر حرف را به وضوح بخواند. و این چیزی بود که دید:[صفحه ۲۶۹] آقای مالوری عزیز : اوه، یک بار دیگر باید برای شما بنویسم تا از شما کمک بخواهم. اینجوری برات می نویسم و بگذار خودم تماس بگیرم دوست شما، “مری آدامز.” مارک خواندن آن نامه را با شگفتی و حتی هشدار تمام کرد. “آیا او این را به شما داده دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم؟” او از پسر خودعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. پسر پاسخ داد: “بله، قربان، او نه پنج دقیقه پیش.” “و او به من گفت که فرار کنم. او تا حد مرگ ترسیده بود، قربان، و من می دانم که او گریه می کرد.” مارک لحظه ای به چهره ی جدی او خیره شد و سپس در فکر دور شد. او به پسر گفت: “شما می توانید بروید.” “من به تنهایی راهم را به خانه او می دانم.” پسر ناپدید شد. و مارک، بدون لحظه ای تردید، رفت و یکی از طلسم برای حرف شنوی فرزند کادت ها را بیدار کرد.
او زمزمه کرد: “بیدار شو، تگزاس.” “بیدار شو و این را بخوان.” تگزاس با تعجب و هشدار خواب آلود از روی مبل بلند شد. نامه را خواند و نفس نفس زد. سپس به مارک خیره شد. “به نظر شما او آن را نوشته دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم؟” او پرسید. [صفحه ۲۷۰]این مشکل مارک را نیز متحیر کرده بود. او قبلاً دو نامه از دختر دریافت کرده بود، دقیقاً در شرایط مشابه. یکی از ترفندهای دانشجویان برای فریب دادن او بود. دیگری واقعی بود و باعث شد که مارک برادر دختر را از شرارت و تباهی نجات دهد.
اما این کدام بود؟ مارک سریع تصمیمش را گرفت. او گفت: “فکر می کنم او آن را نوشته دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم، پیرمرد.” “پسر طبل که این را به من داد متن دیگری را که او نوشته بود نیز به من داد، و او قسم می خورد که او این را نوشته دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. او گفت که ترسیده و گریه طلسم برای زنگ زدن شخصی می کند.
تگزاس، او در آنجا با مادر پیرش که نابینا و درمانده دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم، زندگی می کند. و نمی توان گفت که چه اتفاقی برای او افتاده دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. فقط ببینید چقدر آن یادداشت ضروری دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. من باید بروم، پیرمردی که نمی دانم. اما من.” و مارک، سخاوتمند و نجیب به خطا، برگشته بود و شروع به پرت کردن لباس خود کرده بود. تگزاس هم همین کار را می کرد. او قول داد: “من هم دارم می روم.” مارک زمزمه کرد: “او می گوید نه.” “می دانم” پاسخ بود. “او نمیخواهد آن را بداند. من میخواهم اگر مال آنها باشد.
اگر میبینم که همه چیز درست دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم، و او آن را نوشت، فکر میکنم که من از نزدیک به خانه رفتم.” هیچ چیز نتوانست تگزاسی وفادار و هوشیار را از تصمیم خود منصرف کند و زمانی که مارک از چادرش دزدی کرد دوستش به دنبال او بود. از نگهبان گذشتند،[صفحه ۲۷۱]بیبی ادواردز، با علامت معمولی که مارک برای یک بار فریب خورد، از فریب او می خندید و فکر می کرد که بچه فکر می کند آنها یک ساله هستند. اما بیبی می دانست کیست و خندید. آن دو، هنگامی که از کمپ خارج شدند، راهی یک فرار مرده شدند. آنها از دشت سواره نظام عبور کردند و به سمت آبشار هایلند پایین رفتند. نزدیک به یک مایل تا محل زندگی مری آدامز فاصله داشت، اما مارک هرگز یک بار متوقف نشد، حتی زمانی که به مرزهای وحشتناک کادتی رسید، که فراتر از آن به معنای دادگاه نظامی و اخراج با رسوایی بود.
با این حال، او خطر را به شدت پذیرفت و ادامه داد. وقتی بالاخره به خانه دختر رسیدند، تگزاسی نفس نفس می زد و خسته بود. مارک زمزمه کرد و به دسته ای از بوته های نزدیک اشاره کرد. تگزاس پشت سر آنها خم شد و مشت هایش را دو برابر کرد. مارک به همان سرعت به سمت در رفت و به آرامی رپ کرد. در یکی از اتاق های طبقه همکف چراغ روشن بود. پرده با دقت کشیده شده بود، اما تگزاس که از نزدیک تماشا می کرد، سایه ای را دید که به سرعت از روی آن رد شد.
و درست بعد از آن در باز شد و دختر مقابل آنها ایستاد. “میدونستم میای!” تگزاس گریه او را شنید. “اوه، از شانس!” سپس مارک پا به داخل گذاشت و در دوباره بسته شد. تگزاس در تعلیق و کنجکاوی منتظر ماند. او نمی دانست که مارک ممکن دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم چه مدت در آنجا بماند، اما تصمیم گرفت آن را کنار بگذارد.
بیرون از چادرش صدای گامها و صداهای سریعی شنید و لحظهای بعد صدای تق تق بلند شد. او مشاهده کرد: «خالکوبی». “من اینطور فکر می کردم.” با کنار زدن فلپ به سمت در چرخید – و پسری بلند قد و لاغر اندام وارد شد، پسری با چهره های برنزی و برنزه و چشمان خاکستری شاد. “سلام، تگزاس!” مارک گفت. تگزاس غرغر کرد: سلام. “یه سال نگاه کن! منظورت از فرار و پنهان کردن تمام عصر چیه؟ من همه جا تو را شکار می کردم.” مارک گفت: “من همین جا بوده ام، و نامه ای به خانه می نویسم. می خودعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسمی به هاپ بروم؟” “نه، من این کار را نکردم.
اما می خودعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسمم همه “درباره آن مری آدامز دیوانه دیشب و آنچه انجام دادی” به من بگویی. مارک ماجرا را به او گفت. آنها هنوز در مورد آن بحث می کردند که آمدند طلسم شدن نزد شخصی خاص و برای تماس تلفنی صف کشیدند. و با پایان آن مراسم، آنها دوباره پراکنده شدند، تگزاس هنوز مشتاقانه در مورد این ماجرای عجیب سؤال می پرسید. نیم ساعت بعد – ساعت ده – صدای ضربهها به صدا درآمد: “چراغ خاموش و همه ساکت.” سپس متوقف شدند. نگهبان شماره ۳ آن شب “بیبی” ادواردز بود. ضربات او در امتداد لبه شمالی اردوگاه قرار داشت و از لبههای آن میگذشت و بیبی ادواردز در آن شب به تعداد زیادی اجازه دادند تا از ضربان خود عبور کنند.
مثلاً از نیمه شب تا ساعت دو در حال انجام وظیفه بود. در آن زمان نور ماه روشن بود، و عزیزم می توانست هر کسی را که از پست او عبور می کرد، ببیند. اما او صدای سوت را شنید و برای اینکه کسی را نبیند رو به رو شد. فردی که وارد شد پسری بود که لباس آبی پوشیده بود، به قول آنها “منظم”. او بی صدا و با سرعت به داخل دوید و مستقیم به سمت یک چادر رفت. وقتی به آنجا رسید، لحظهای درنگ نکرد، اما وارد شد و به سمت یکی از خوابیدهها رفت. این مارک بود که با لمس او از خواب بیدار شد و مارک در حالت هشدار نشست و به او خیره شد. “ش!” گفت پسر “ش! هیچکس را بیدار نکن.” “چه می خواهی؟” مارک تقاضا کرد. “من یک نامه دارم، آقا، یک نامه از او دوباره.” مارک به طلسم برای زنگ تماس پسر خیره شد و فوراً او را به عنوان یک پیام رسان شناخت که حدود یک ماه پیش یادداشتی از مری آدامز به او داده بود.
و با تعجب از جایش بلند شد. “او دوباره می نویسد!” او زمزمه کرد. “زود، آن را به من بدهید.” مهر را شکست، قدم به در چادر گذاشت، جایی که در نور سفید مهتاب، میتوانست هر حرف را به وضوح بخواند. و این چیزی بود که دید:[صفحه ۲۶۹] آقای مالوری عزیز : اوه، یک بار دیگر باید برای شما بنویسم تا از شما کمک بخواهم. اینجوری برات می نویسم و بگذار خودم تماس بگیرم دوست شما، “مری آدامز.” مارک خواندن آن نامه را با شگفتی و حتی هشدار تمام کرد. “آیا او این را به شما داده دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم؟” او از پسر خودعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. پسر پاسخ داد: “بله، قربان، او نه پنج دقیقه پیش.” “و او به من گفت که فرار کنم. او تا حد مرگ ترسیده بود، قربان، و من می دانم که او گریه می کرد.” مارک لحظه ای به چهره ی جدی او خیره شد و سپس در فکر دور شد. او به پسر گفت: “شما می توانید بروید.” “من به تنهایی راهم را به خانه او می دانم.” پسر ناپدید شد. و مارک، بدون لحظه ای تردید، رفت و یکی از طلسم برای حرف شنوی فرزند کادت ها را بیدار کرد.
او زمزمه کرد: “بیدار شو، تگزاس.” “بیدار شو و این را بخوان.” تگزاس با تعجب و هشدار خواب آلود از روی مبل بلند شد. نامه را خواند و نفس نفس زد. سپس به مارک خیره شد. “به نظر شما او آن را نوشته دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم؟” او پرسید. [صفحه ۲۷۰]این مشکل مارک را نیز متحیر کرده بود. او قبلاً دو نامه از دختر دریافت کرده بود، دقیقاً در شرایط مشابه. یکی از ترفندهای دانشجویان برای فریب دادن او بود. دیگری واقعی بود و باعث شد که مارک برادر دختر را از شرارت و تباهی نجات دهد.
اما این کدام بود؟ مارک سریع تصمیمش را گرفت. او گفت: “فکر می کنم او آن را نوشته دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم، پیرمرد.” “پسر طبل که این را به من داد متن دیگری را که او نوشته بود نیز به من داد، و او قسم می خورد که او این را نوشته دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. او گفت که ترسیده و گریه طلسم برای زنگ زدن شخصی می کند.
تگزاس، او در آنجا با مادر پیرش که نابینا و درمانده دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم، زندگی می کند. و نمی توان گفت که چه اتفاقی برای او افتاده دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. فقط ببینید چقدر آن یادداشت ضروری دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم. من باید بروم، پیرمردی که نمی دانم. اما من.” و مارک، سخاوتمند و نجیب به خطا، برگشته بود و شروع به پرت کردن لباس خود کرده بود. تگزاس هم همین کار را می کرد. او قول داد: “من هم دارم می روم.” مارک زمزمه کرد: “او می گوید نه.” “می دانم” پاسخ بود. “او نمیخواهد آن را بداند. من میخواهم اگر مال آنها باشد.
اگر میبینم که همه چیز درست دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم، و او آن را نوشت، فکر میکنم که من از نزدیک به خانه رفتم.” هیچ چیز نتوانست تگزاسی وفادار و هوشیار را از تصمیم خود منصرف کند و زمانی که مارک از چادرش دزدی کرد دوستش به دنبال او بود. از نگهبان گذشتند،[صفحه ۲۷۱]بیبی ادواردز، با علامت معمولی که مارک برای یک بار فریب خورد، از فریب او می خندید و فکر می کرد که بچه فکر می کند آنها یک ساله هستند. اما بیبی می دانست کیست و خندید. آن دو، هنگامی که از کمپ خارج شدند، راهی یک فرار مرده شدند. آنها از دشت سواره نظام عبور کردند و به سمت آبشار هایلند پایین رفتند. نزدیک به یک مایل تا محل زندگی مری آدامز فاصله داشت، اما مارک هرگز یک بار متوقف نشد، حتی زمانی که به مرزهای وحشتناک کادتی رسید، که فراتر از آن به معنای دادگاه نظامی و اخراج با رسوایی بود.
با این حال، او خطر را به شدت پذیرفت و ادامه داد. وقتی بالاخره به خانه دختر رسیدند، تگزاسی نفس نفس می زد و خسته بود. مارک زمزمه کرد و به دسته ای از بوته های نزدیک اشاره کرد. تگزاس پشت سر آنها خم شد و مشت هایش را دو برابر کرد. مارک به همان سرعت به سمت در رفت و به آرامی رپ کرد. در یکی از اتاق های طبقه همکف چراغ روشن بود. پرده با دقت کشیده شده بود، اما تگزاس که از نزدیک تماشا می کرد، سایه ای را دید که به سرعت از روی آن رد شد.
و درست بعد از آن در باز شد و دختر مقابل آنها ایستاد. “میدونستم میای!” تگزاس گریه او را شنید. “اوه، از شانس!” سپس مارک پا به داخل گذاشت و در دوباره بسته شد. تگزاس در تعلیق و کنجکاوی منتظر ماند. او نمی دانست که مارک ممکن دعا , طلسم , دعانویس , طلسمات , جادو , بهترین دعا و طلسم چه مدت در آنجا بماند، اما تصمیم گرفت آن را کنار بگذارد.
- پنجشنبه ۳۰ اسفند ۰۳ ۱۶:۴۷
- ۳ بازديد
- ۰ نظر