من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

شوند، در حالی که بوته هیس هیس می‌کرد و روی چراغ می‌جوشید، من کاری را که باید انجام می‌دادم انجام دادم نسخ خطی و طلسم چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما روی میز، عقیق شعله‌ور بود و با فرشتگان نوری می‌درخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعله‌ای که درون آن بود، می‌درخشید و می‌درخشید و حتی تا قلب من هم می‌تابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره آنچه را که به او گفته بودم به دست آورد، او را بکشم. من به آن قول

عمل کرده‌ام.قدرت ایستادن در برابر درهایی دعانویس که اکنون به روی من گشوده شده بودند و وارد نشدن، مدت‌ها پیش وجود نداشت؛ راه بسته بود و من فقط می‌توانستم به جلو بروم. موقعیت من به همان اندازه ناامیدکننده بود که زندانی در سیاه‌چالی مطلق، که تنها نورش نور سیاه‌چال بالای دعانویس سرش است؛ درها بسته بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پس از آزمایش همان نتیجه را داد، و من می‌دانستم، و حتی با عبور این فکر از ذهنم، منقبض می‌شدم، که در کاری که باید انجام شماره ملا دهم توسل باید عناصری وجود داشته باشد که هیچ آزمایشگاهی نمی‌تواند آنها

را فراهم کند، که هیچ ترازویی هرگز نمی‌تواند آنها را اندازه‌گیری کند. در جادو آن کار، که حتی من شک داشتم که با زندگی فرشته از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از یک انسان باید آن جوهره‌ای که انسان‌ها روح می‌نامند، بیرون کشیده شود، و به جادوگر جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود علوم غریبه ندارد)، به جای آن چیزی وارد می‌شود که لب‌ها به سختی می‌توانند آن را دعا بیان کنند، چیزی که ذهن نمی‌تواند بدون وحشتی رمل وحشتناک‌تر از وحشت طلسم نویس حسن آباد خود مرگ تصور کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم

که این سرنوشت اعمال صالح بر چه کسی نازل خواهد شد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، ابجد اگر بیرون می‌رفتم و طنابی برمی‌داشتم و خودم را دار می‌زدم، شاید طلسم می‌توانستم فرار کنم، و او هم، اما به هیچ طریق موکل جن دیگری. بالاخره همه چیز را برایش تعریف سید و حاجی کردم. او لرزید و گریه کرد پیشینه تاریخی و از مادر مرحومش دعا کمک خواست طلسمات و از من پرسید که آیا رحم ندارم، و من فقط توانستم آه بکشم. هیچ چیز را از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که طلسم نویس مراغه چه خواهد شد، و چه چیزی وارد

زندگی‌اش خواهد شد؛ از همه شیاطین شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما قدیس که وقتی من بمیرم این را خواهید خواند، - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز کرده‌اید و ابطال کردن جادو دیده‌اید اجنه غیر مسلمان چه چیزی آنجاست، اگر می‌توانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک شب دین همسرم به آنچه از او کافر خواستم رضایت داد، با اشک‌هایی که از صورت زیبایش جاری رمال بود و شرم داغی که بر گردن و سینه‌اش سرخ شده بود، طلسم رضایت داد، و پذیرفت که این را به خاطر من تحمل کند.

پنجره را جفت روحی باز کردم و برای آخرین بار با هم به شیطانی آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری می‌وزید، و من لب‌هایش را بوسیدم و اشک‌هایش بر صورتم جاری شد. آن شب او به آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکره‌های قفل و زنجیر شده، با دعا پرده‌های ضخیم و کشیده شده تا حتی ستاره‌ها دعا فرشتگان از دید آن اتاق احضار پنهان شوند، در کلیسا حالی که بوته هیس هیس می‌کرد و روی طلسم نویس جنت آباد چراغ می‌جوشید، من کاری را که باید انجام می‌دادم انجام دادم و چیزی را که دیگر زن

نبود بیرون آوردم. اما روی میز، عقیق شعله‌ور بود و با نوری می‌درخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعله‌ای که درون آن بود، می‌درخشید و می‌درخشید و حتی تا قلب من هم می‌تابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره آنچه را که به او گفته بودم به دست آورد، او ذکر را بکشم. من به آن قول عمل کرده‌ام.قدرت ایستادن در برابر درهایی که اکنون به روی من گشوده شده بودند و وارد نشدن، مدت‌ها پیش وجود نداشت؛ ارواح راه بسته دعاگر بود و من فقط

می‌توانستم به جلو بروم. موقعیت طلسم نویس جلفا من به همان اندازه ناامیدکننده بود مذهب که زندانی در سیاه‌چالی مطلق، که تنها نورش نور سیاه‌چال بالای سرش است؛ درها بسته بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پس از آزمایش همان نتیجه را داد، و من می‌دانستم،
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.