من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

می‌تابید، رژه رفتند؛ به یکدیگر کمک کردند تا از روزنه باریک خارج شوند؛ و سرانجام، سرانجام آزاد، نفسی طولانی از آسودگی وصف‌ناپذیر زیر آسمان آبی و صاف بهشت ​​کشیدند. [42]چند دقیقه‌ای گذشت تا اینکه بالاخره مارک به حرف آمد. او گفت: «دوستان، یک طلسم معما وجود دارد. چه کسی می‌تواند آن را حل کند؟» کشیش آهی کشید و صدایش را بالا برد. او شروع کرد: «زمانی شش جاعل بودند که کارشان را در یک غار خلوت انجام می‌دادند. آن غار دو ورودی داشت که یکی از آنها را می‌شناسیم.» مارک طلسم نویس شهر خنج گفت: «و دیگری در انتهای راهرو قرار دارد.» کشیش ادامه داد: «این یک راه فرار بود، برای مواقعی که ورودی دیگر توسط بیگانگان کشف می‌شد.

اما متعاقباً آن ورودی مسدود شد...» مارک حرفش را تمام کرد: «و آنها در تله خودشان گرفتار شدند. آن در به شدت به روی من کوبیده شد و آنها خفه شدند. همین. بیایید به خانه برویم.» بقیه، همچنان مبهوت و ساکت، بهترین دعانویس شهر برخاستند و به دنبال او طلسم راه افتادند. اما ناگهان تگزاس، تگزاسِ هیجان‌زده و بی‌ربط، ایستاد و شروع به نفس نفس زدن طلسم نویس شهر فراشبند کرد. «می‌دانی که هرگز به آن فکر نکرده بودم! آن غار هوایی مال ماست!» [43]«منظورت چیه؟» «هیچ کس دیگه ای نیست که صاحبش باشه، منظورم همینه. و اگه تا حالا جایی برای قایم شدن خواسته باشیم...» «یا یک ساله‌ها را در مه فرو کن» از دیویی آمد.

مارک فریاد زد: «مال ماست! دقیقاً همینه! هورا!» [44] فصل پنجم. شوخی با کشیش. مارک طلسم نویس بدون اتلاف وقت همه چیز را در مورد غار طلسم برای گریس فولر تعریف کرد. او در دعا هتل وست پوینت، جایی که او با پدرش اقامت داشت، به دیدنش رفت و بهترین دعانویس شهر او را نشسته روی میدان دید. با لبخند فریاد زد: «یه غار واقعی! چقدر رمانتیک! گفتی...» مارک گفت: «هیچ‌کس جز تو. این راز ماست. شاید بخواهیم چند تا از جوجه‌های یک ساله را آنجا بخوابانیم، می‌دانی. پس حرفی نزن.» «اما شما می‌گویید طلسم نویس شهر صفاشهر که مبله بوده! چقدر عالی!» مارک گفت: «بله، حتی فرش‌ها.

انگار اینجا قبلاً لانه‌ی یک باند جاعل بوده. می‌بینم که با تعجب چشم‌هایت بهترین دعانویس شهر را باز می‌کنی. ما تمام قالب‌ها و قالب‌هایشان و همه چیزشان را پیدا کردیم.» گریس طلسم فولر با نگرانی پرسید: «اما از کجا معلوم که هنوز آنجا نیستند؟» «این بخشِ کسل‌کننده‌ی داستان است. همه‌شان مرده‌اند. ما فهمیدیم که بهترین دعانویس شهر غار توسط یک توده‌ی سنگین از هم جدا شده است.»[45] در آهنی. وارد قسمت دیگر شدم و در محکم بسته شد و مرا در خود حبس کرد. تقریباً تا سر حد مرگ ترسیده طلسم نویس شهر کوار بودم، خیلی بیشتر از روزی که برای کمک به شما شنا کردم. بقیه رفقا بالاخره در را باز کردند و من دیدم که با شش اسکلت در آن گیر افتاده‌ام.

تعجبی ندارد که وحشت‌زده به نظر می‌رسی. آن جنایتکاران، درست مثل من، به‌طور تصادفی در غار خودشان گیر افتاده طلسم نویس بودند، اما خفه شده بودند. و بعداً فهمیدیم که چهل یا پنجاه سال آنجا دراز کشیده بودند. دختر با گونه‌های رنگ‌پریده گفت: «واقعاً وحشتناکه! نمی‌فهمم چطور دوباره جرأت می‌کنی به اونجا بری.» مارک خندید و گفت: «این یک وسوسه بزرگ طلسم نویس شهر لامرد است. می‌بینی اگر دانشجویان دانشکده افسری به تاکتیک‌های ناعادلانه‌شان برای گیج کردن ما مردم بیچاره و بدبخت ادامه دهند، می‌توانیم بعضی از آنها را بترسانیم و تسلیم کنیم. و علاوه بر بهترین دعانویس شهر این، دوست فرهیخته‌مان در بوستون، کشیش استانارد، تب طلا گرفته است.

او قسم خورده که در جادو و طلسمات آن غار به دنبال گنج خواهد گشت.» «جستجوی گنج!» «بله. می‌بینی، احتمالاً آن مردها مقداری پول داشته‌اند، تازه از آن همه پول‌های بادآورده‌ای که به دست جادو و طلسمات آورده‌اند که بگذریم. و این می‌شود مصداق «یافتن دارایی‌ها». گریس با تفکر گفت: «می‌بینم.» و سپس ناگهان[46] او شروع به خندیدن کرد و یکی از خنده‌های شاد و طنین‌اندازش را سر داد که مارک را مجبور کرد به او بپیوندد. او فریاد زد: «به نظرم کشیش یه پیرمرد عجیب و غریبیه! خنده‌دار نیست؟ خیلی جدی و باسواد است. می‌تونم تصور کنم که داره همه جای اون غار رو می‌گرده، همونطور که برای فسیل‌هاش این کار رو می‌کنه.» مارک پاسخ داد: «هرگز روزی را که برای اولین بار کشیش را دیدم فراموش نمی‌کنم.

آن موقع بود که داشتیم گروه «بندد سون» را برای جلوگیری از آزار و اذیت آماده می‌کردیم. بچه‌های یک ساله هیکل دراز و دعا استخوانی‌اش را در کیسه‌ای بسته بودند. او پیاده شده بود و تمام جمعیت آنها
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.