«داروی ضد مگس»، یک یا دو داروی خانگی، یک محلول ضدعفونیکننده، پتو، دو کیسه بالش خالی و یک تکه ابریشم بادکنکی بزرگ (که تقریباً هیچ وزنی نداشت) برای سرپناه وجود داشت. هری شلوار بلند خاکی رنگی که از زانو بند داشت و کفشهای کتانی ضخیمی از پوست گوزن میپوشید. با این حال، از کمربند به بالا، او بیشتر شبیه ملوان بود تا یک دیدهبان، زیرا هرگز نتوانسته بهترین دعانویس شهر بود خود را راضی کند که پیراهن فلانل آبی با لبهی جلویی و دو ردیف دکمهی مرواریدی طلسم نویس شهر صدرا را کنار بگذارد. او قاطعانه از پوشیدن هر نوع کتی خودداری میکرد. کمربندش جادو و طلسمات یک بند نازک کتابی بود و از آن یک تبر کمری کوچک آویزان طلسم نویس بود.
البته، تفنگش را حمل میکرد. گوردون از سر تا پا یک دیدهبان بود. او هیچ جزئیاتی از لباس رسمی و کامل را از دست نمیداد. او بخش مربوط به بار خود را در بهترین دعانویس شهر کیف دوشیاش که روی عصایش آویزان بود، حمل میکرد. او همچنین به طور متظاهرانهای دام و تلهها را به آن آویزان کرده بود و چوب ماهیگیری و وسایل ماهیگیری به آن بسته شده بود. در راه ایستگاه، او گفت: «هری، میخواهی همان کاری را بکنی که من کردم. آستر کلاهت را بکن و محکم سرت بکش - نمد به موهایت طلسم نویس شهر کازرون گیر میکند و باد نمیتواند آن را بکند.» «یا وقتی داری از بین بوتهها رد میشی، هر کدوم طلسم نویس رو بردار.
ایده خوبیه.» گوردون گفت: «این که چیزی نیست. اینجا را نگاه کن.» کلاه طلسم نویس دیدهبانیاش را جلو برد و داخل تاج کلاه، یک جیب کوچک پر از کبریت را نشان داد. «ببین، میتوانی بهترین دعانویس شهر هر چقدر که میخواهی آب بپاشی، اما کبریتها آنجا هرگز خیس نمیشوند، و آنها را درست دم دست داری، هر جا که میخواهی با نسیم روشن شوند.» هری گفت: «آفرین به تو.» گوردون گفت: «این که چیزی نیست.» اما درست همان موقع قطار سوت زد و هر دو پسر با دعا سرعت از تپه پایین دویدند. طلسم نویس شهر جهرم مسیر تا شهر زیاد طولانی نبود، یکی دو خرید بیاهمیت از یک فروشگاه لوازم ورزشی که به نظر میرسید هری را خوب میشناسند.
بودند و به آرامی از ساحل شرقی هادسون بالا میرفتند، درست همانطور که گروه اوکوود، منهای این دو پسر، روز قبل رفته بودند. گوردون عادت داشت که همیشه کار خیرش را در اوایل روز انجام دهد. قرار نبود هنگام غروب آفتاب با این وظیفه که جلوی چشمانش بود، غافلگیر شود. نه اینکه خودش را به یک کار خیر در روز محدود کند، چون در واقع، او بر اساس این نظریه پذیرفته شده عمل میکرد که یک کار خیر، سزاوار کار خیر دیگری است. اما اولین کار خیر یک وظیفه مذهبی بود؛ برای اعتبار او ضروری بود، و طلسم نویس شهر مرودشت وقتی قبول کرد که پیشاهنگ شود، میدانست که این یک وظیفه روزانه منظم است.
او هیچ گونه طلب اعتبار یا بخششی نمیکرد. او هرگز اجازه نمیداد که کار خیرش با دو کار خیر روز بعد جبران شود. او صبح از خواب بیدار میشد، لباس میپوشید، صبحانه میخورد، کارهای مدرسهاش را انجام میداد، طلسم سپس به دنبال فرصتی برای انجام کار خیرش میگشت. بنابراین دعا حالا او به بالا و پایین واگن راه آهن نگاه کرد تا ببیند آیا کسی به کمکهای مهربانانه او نیاز دارد یا خیر. پس از یک دقیقه، بلند شد و در راهرو قدم زد، جایی که در حاشیه گروه کوچکی متشکل از پسر روزنامه فروش قطار، ترمزبان، طلسم نویس شهر راسک یک خانم مسن و دو دختر کوچک، که ظاهراً نوههای او بودند، ایستاده بود.
ترمزبان سعی داشت پنجره را برای خانم مسن باز کند. اما پنجره باز نمیشد. ترمزبان، که از تلاش منصرف شده بود، از راهرو بالا بهترین دعانویس شهر رفت و از واگن بیرون رفت جادو و طلسمات و یک آقای مسن نیز با همان نتیجه پیشنهاد کمک داد. خانم کمکم از اینکه چنین مورد توجه قرار گرفته بود، احساس خجالت میکرد. همانطور که هری سرش را به اطراف خم میکرد، گوردون را دید که با فروتنی جدا از دیگران ایستاده بود و کلاهی در دست داشت. فوراً، دومی به جایش برگشت و جادو و طلسمات عصایش را برداشت. هری با خنده پرسید: «راهی به ذهنت رسید؟» گوردون در حالی که به سمت ردیف صندلیها برمیگشت، گفت: «هنوز نمیتوانم بگویم.» در ماشین باز شد و صدای بلندی فریاد زد: «پوکیپسی!» طلسم گوردون از بین صندلیها عبور کرد.
البته، تفنگش را حمل میکرد. گوردون از سر تا پا یک دیدهبان بود. او هیچ جزئیاتی از لباس رسمی و کامل را از دست نمیداد. او بخش مربوط به بار خود را در بهترین دعانویس شهر کیف دوشیاش که روی عصایش آویزان بود، حمل میکرد. او همچنین به طور متظاهرانهای دام و تلهها را به آن آویزان کرده بود و چوب ماهیگیری و وسایل ماهیگیری به آن بسته شده بود. در راه ایستگاه، او گفت: «هری، میخواهی همان کاری را بکنی که من کردم. آستر کلاهت را بکن و محکم سرت بکش - نمد به موهایت طلسم نویس شهر کازرون گیر میکند و باد نمیتواند آن را بکند.» «یا وقتی داری از بین بوتهها رد میشی، هر کدوم طلسم نویس رو بردار.
ایده خوبیه.» گوردون گفت: «این که چیزی نیست. اینجا را نگاه کن.» کلاه طلسم نویس دیدهبانیاش را جلو برد و داخل تاج کلاه، یک جیب کوچک پر از کبریت را نشان داد. «ببین، میتوانی بهترین دعانویس شهر هر چقدر که میخواهی آب بپاشی، اما کبریتها آنجا هرگز خیس نمیشوند، و آنها را درست دم دست داری، هر جا که میخواهی با نسیم روشن شوند.» هری گفت: «آفرین به تو.» گوردون گفت: «این که چیزی نیست.» اما درست همان موقع قطار سوت زد و هر دو پسر با دعا سرعت از تپه پایین دویدند. طلسم نویس شهر جهرم مسیر تا شهر زیاد طولانی نبود، یکی دو خرید بیاهمیت از یک فروشگاه لوازم ورزشی که به نظر میرسید هری را خوب میشناسند.
بودند و به آرامی از ساحل شرقی هادسون بالا میرفتند، درست همانطور که گروه اوکوود، منهای این دو پسر، روز قبل رفته بودند. گوردون عادت داشت که همیشه کار خیرش را در اوایل روز انجام دهد. قرار نبود هنگام غروب آفتاب با این وظیفه که جلوی چشمانش بود، غافلگیر شود. نه اینکه خودش را به یک کار خیر در روز محدود کند، چون در واقع، او بر اساس این نظریه پذیرفته شده عمل میکرد که یک کار خیر، سزاوار کار خیر دیگری است. اما اولین کار خیر یک وظیفه مذهبی بود؛ برای اعتبار او ضروری بود، و طلسم نویس شهر مرودشت وقتی قبول کرد که پیشاهنگ شود، میدانست که این یک وظیفه روزانه منظم است.
او هیچ گونه طلب اعتبار یا بخششی نمیکرد. او هرگز اجازه نمیداد که کار خیرش با دو کار خیر روز بعد جبران شود. او صبح از خواب بیدار میشد، لباس میپوشید، صبحانه میخورد، کارهای مدرسهاش را انجام میداد، طلسم سپس به دنبال فرصتی برای انجام کار خیرش میگشت. بنابراین دعا حالا او به بالا و پایین واگن راه آهن نگاه کرد تا ببیند آیا کسی به کمکهای مهربانانه او نیاز دارد یا خیر. پس از یک دقیقه، بلند شد و در راهرو قدم زد، جایی که در حاشیه گروه کوچکی متشکل از پسر روزنامه فروش قطار، ترمزبان، طلسم نویس شهر راسک یک خانم مسن و دو دختر کوچک، که ظاهراً نوههای او بودند، ایستاده بود.
ترمزبان سعی داشت پنجره را برای خانم مسن باز کند. اما پنجره باز نمیشد. ترمزبان، که از تلاش منصرف شده بود، از راهرو بالا بهترین دعانویس شهر رفت و از واگن بیرون رفت جادو و طلسمات و یک آقای مسن نیز با همان نتیجه پیشنهاد کمک داد. خانم کمکم از اینکه چنین مورد توجه قرار گرفته بود، احساس خجالت میکرد. همانطور که هری سرش را به اطراف خم میکرد، گوردون را دید که با فروتنی جدا از دیگران ایستاده بود و کلاهی در دست داشت. فوراً، دومی به جایش برگشت و جادو و طلسمات عصایش را برداشت. هری با خنده پرسید: «راهی به ذهنت رسید؟» گوردون در حالی که به سمت ردیف صندلیها برمیگشت، گفت: «هنوز نمیتوانم بگویم.» در ماشین باز شد و صدای بلندی فریاد زد: «پوکیپسی!» طلسم گوردون از بین صندلیها عبور کرد.
- جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۲۰:۵۴
- ۱ بازديد
- ۰ نظر