غیرمنتظره حرفش را قطع کرد. تگزاس با عجله از خیابان شرکت گذشت و به چادر مارک حمله کرد. او نیز زخمهای نبرد را بر تن داشت. لباسهایش خاکی شده بود و چهره برنزهاش به طرز غمانگیزی بهم ریخته بود. و تگزاس وحشی بود. «وای!» او غرید، کلماتش با چنان سرعتی پشت سر هم تکرار میشدند که انگار همدیگر را گیج میکردند. «وای! رفقا، نمیدانید چه چیزی را از دست دادهاید! از روزی که اینجا آمدهام اینقدر به من خوش نگذشته بود. جِس عجیبترین تکه نانی را که تا به حال دیدهام، خورد. دوازده تا طلسم نویس شهر گراش از آنها، آن نانهای یک ساله، و همهشان یکجا روی هم انباشته شدند.
وای! مارک، بلند شو و بیا بیرون و کمکم کن تمامش کنم.» بهترین دعانویس شهر تگزاس با هیجان در چادر میچرخید و انگشتانش با شدت میلرزید. لحظهای نفس نفس زد و سپس ادامه داد. «کار اون خلبان بول هریس و دار و دستهاش بود. بول داشت با یه نفر دیگه دعوا میکرد، چون یه چشمش سیاه بود.» دیویی مداخله کرد: «قلدر، رفیق!» [159]«و او دیوانه بود، یک زنبور. میگوید: «یه لحظه نگاه کن، ای کفتار کابویِ بیعرضه، میخوام بفهمی که تو و اون مالوریِ رذلِ بیعرضه... و مارک، من حتی یه کلمه هم بهش فرصت طلسم نویس شهر قصرقند ندادم، همینطوری جمع شده بودن. و بعد بقیهشون ریختن رو سرم و بدترین بلایی که تا حالا شنیدم جادو و طلسمات سرمون اومد.» مارک هرچند عصبانی بود، اما نمیتوانست جلوی خندهاش را از خندهی دوست خونخوار و همرزمش که
هنوز با هیجان در چادر میرقصید، بگیرد. مارک پرسید: «چه کسی برنده شد؟» «نمیدانم.» تگزاس گفت. «هیچوقت فرصتی برای فهمیدنش نداشتم. اول پریدند روی من و خفهام کردند، و بعد من پیاده شدم و پریدم رویشان، فقط آنقدر زیاد بودند که نمیتوانستم روی همهشان بنشینم، و برای همین مجبور شدم دوباره بلند شوم. اوه، چه عالی بود. کاش بعضی از پسرها میتوانستند آن غوغای هوا را ببینند. و من هم هنوز تمام نکردهام. میخواهم به آنها پیرمردهای هوا حمله کنم - چی میگی مارک؟» تگزاس با نگاهی پرسشگرانه طلسم نویس شهر بمپور به دوستش خیره شد؛ و مارک دست او را گرفت. «من به شما کمک میکنم.
اگر مجبور شوم آنها را در بیمارستان بستری کنم، یک بار برای همیشه آنها را آرام خواهم طلسم کرد.»[160] و حالا بیا بریم بیرون و بقیهی هفت نفر رو پیدا کنیم و ببینیم چه اتفاقی براشون افتاده. صبر مارک تقریباً تمام شده بود؛ او مدت زیادی از بول هریس دور مانده بود، اما همین که چادر را ترک کرد و با دو دعا نفر دیگر در کنارش از اردوگاه بیرون رفت، نگاهی مصمم در لبهایش طلسم نویس شهر مهرستان و برقی در چشمانش دیده میشد که نشان از جدیتش داشت. او به سختی از خط رنگی که دعا لبه غربی اردوگاه را مشخص میکرد عبور بهترین دعانویس شهر کرده بود که چشمش به یکی دیگر از آن هفت نفر افتاد.
و مارک او را تنها لحظهای قبل از اینکه این فکر به ذهنش خطور طلسم نویس کند، دیده بود که این یکی هم دقیقاً همان تجربهای را جادو و طلسمات داشته که تگزاس و «بیخیال» دیویی از طلسم نویس سر گذراندهاند. تازه وارد، کشیش استانارد بود. صورتش زخمی نبود، اما از خشم سرخ شده بود و یقهاش از هیجانی که حتی در گامهای شتابزدهاش هنگام راه رفتن هم خود را نشان میداد، چروکیده بود. به محض اینکه به دوستانش رسید، فریاد زد: «بله، به زئوس سوگند! آقایان، من خبر دارم. دشمن قیام کرده است! حتی همین طلسم نویس شهر فنوج الان هم با حرارت در تعقیب ماست. روح من در درونم میسوزد، مانند روح پاول ریویر، پیامآور آزادی، که از شهر قدیمی و خوب بوستون به راه افتاد.
خبر کشیش هیجانانگیز بود، اما حتی در آن زمان هم نتوانست در برابر وسوسهی ایراد سخنرانی در مورد شایستگیهای شهر زادگاهش مقاومت کند. مارک مجبور شد دوباره او را سر و سامان دهد. «بول هم دنبال تو بوده؟» پرسید. کشیش گفت: «بله! او این کار را طلسم کرده است، و طلسم آن هم با شدت و حدت بسیار زیاد. به راستی پشتکار این موجود یک ساله شگفتانگیز است؛ مانند آنتائوس غولپیکر روزگاران قدیم، او دوباره برای نبرد میجهد، زمانی که انسان فکر میکند بالاخره مطیع شده است. آقایان، آنها کاملاً بدون هیچ تحریکی به من حمله کردند.
جادو و طلسمات قسم جادو و طلسمات به شعلهی جاودان وستا. وقتی با آنها روبرو شدم، داشتم با طلسم آرامش پرسه میزدم. و بدون هیچ کلمهای، آنها به سمت من جهیدند. و طلسم خشمی که در سینهام شعلهور شد، بسیار شدید بود.
وای! مارک، بلند شو و بیا بیرون و کمکم کن تمامش کنم.» بهترین دعانویس شهر تگزاس با هیجان در چادر میچرخید و انگشتانش با شدت میلرزید. لحظهای نفس نفس زد و سپس ادامه داد. «کار اون خلبان بول هریس و دار و دستهاش بود. بول داشت با یه نفر دیگه دعوا میکرد، چون یه چشمش سیاه بود.» دیویی مداخله کرد: «قلدر، رفیق!» [159]«و او دیوانه بود، یک زنبور. میگوید: «یه لحظه نگاه کن، ای کفتار کابویِ بیعرضه، میخوام بفهمی که تو و اون مالوریِ رذلِ بیعرضه... و مارک، من حتی یه کلمه هم بهش فرصت طلسم نویس شهر قصرقند ندادم، همینطوری جمع شده بودن. و بعد بقیهشون ریختن رو سرم و بدترین بلایی که تا حالا شنیدم جادو و طلسمات سرمون اومد.» مارک هرچند عصبانی بود، اما نمیتوانست جلوی خندهاش را از خندهی دوست خونخوار و همرزمش که
هنوز با هیجان در چادر میرقصید، بگیرد. مارک پرسید: «چه کسی برنده شد؟» «نمیدانم.» تگزاس گفت. «هیچوقت فرصتی برای فهمیدنش نداشتم. اول پریدند روی من و خفهام کردند، و بعد من پیاده شدم و پریدم رویشان، فقط آنقدر زیاد بودند که نمیتوانستم روی همهشان بنشینم، و برای همین مجبور شدم دوباره بلند شوم. اوه، چه عالی بود. کاش بعضی از پسرها میتوانستند آن غوغای هوا را ببینند. و من هم هنوز تمام نکردهام. میخواهم به آنها پیرمردهای هوا حمله کنم - چی میگی مارک؟» تگزاس با نگاهی پرسشگرانه طلسم نویس شهر بمپور به دوستش خیره شد؛ و مارک دست او را گرفت. «من به شما کمک میکنم.
اگر مجبور شوم آنها را در بیمارستان بستری کنم، یک بار برای همیشه آنها را آرام خواهم طلسم کرد.»[160] و حالا بیا بریم بیرون و بقیهی هفت نفر رو پیدا کنیم و ببینیم چه اتفاقی براشون افتاده. صبر مارک تقریباً تمام شده بود؛ او مدت زیادی از بول هریس دور مانده بود، اما همین که چادر را ترک کرد و با دو دعا نفر دیگر در کنارش از اردوگاه بیرون رفت، نگاهی مصمم در لبهایش طلسم نویس شهر مهرستان و برقی در چشمانش دیده میشد که نشان از جدیتش داشت. او به سختی از خط رنگی که دعا لبه غربی اردوگاه را مشخص میکرد عبور بهترین دعانویس شهر کرده بود که چشمش به یکی دیگر از آن هفت نفر افتاد.
و مارک او را تنها لحظهای قبل از اینکه این فکر به ذهنش خطور طلسم نویس کند، دیده بود که این یکی هم دقیقاً همان تجربهای را جادو و طلسمات داشته که تگزاس و «بیخیال» دیویی از طلسم نویس سر گذراندهاند. تازه وارد، کشیش استانارد بود. صورتش زخمی نبود، اما از خشم سرخ شده بود و یقهاش از هیجانی که حتی در گامهای شتابزدهاش هنگام راه رفتن هم خود را نشان میداد، چروکیده بود. به محض اینکه به دوستانش رسید، فریاد زد: «بله، به زئوس سوگند! آقایان، من خبر دارم. دشمن قیام کرده است! حتی همین طلسم نویس شهر فنوج الان هم با حرارت در تعقیب ماست. روح من در درونم میسوزد، مانند روح پاول ریویر، پیامآور آزادی، که از شهر قدیمی و خوب بوستون به راه افتاد.
خبر کشیش هیجانانگیز بود، اما حتی در آن زمان هم نتوانست در برابر وسوسهی ایراد سخنرانی در مورد شایستگیهای شهر زادگاهش مقاومت کند. مارک مجبور شد دوباره او را سر و سامان دهد. «بول هم دنبال تو بوده؟» پرسید. کشیش گفت: «بله! او این کار را طلسم کرده است، و طلسم آن هم با شدت و حدت بسیار زیاد. به راستی پشتکار این موجود یک ساله شگفتانگیز است؛ مانند آنتائوس غولپیکر روزگاران قدیم، او دوباره برای نبرد میجهد، زمانی که انسان فکر میکند بالاخره مطیع شده است. آقایان، آنها کاملاً بدون هیچ تحریکی به من حمله کردند.
جادو و طلسمات قسم جادو و طلسمات به شعلهی جاودان وستا. وقتی با آنها روبرو شدم، داشتم با طلسم آرامش پرسه میزدم. و بدون هیچ کلمهای، آنها به سمت من جهیدند. و طلسم خشمی که در سینهام شعلهور شد، بسیار شدید بود.
- پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۹:۴۱
- ۲ بازديد
- ۰ نظر