کوچک و ظریفش را نوازش کرد. او به تام گفت: «تو یک پسر پیشاهنگ هستی. بلدی چطور پوره سیبزمینی درست کنی؟» «منظورت اینه که اون غذا بخوره؟» «اممم.» این پایان عزم راسخ تام برای گفتن آنچه میدانست به والن، شنیدن اعلام بیگناهی و دعا سوگند وفاداری بود. سینه سرخ بیچاره همه چیز را خراب کرده بود. و قاتل در آن زمان به هیچ وجه قابل دسترسی طلسم نویس شهر زهک نبود. دعا فصل بیست و هشتم طلسم با اطمینان تصمیم بعدی تام را عملی کرد. او آدری فریس را به جمع خود راه داد. از همان ابتدا میدانست که این کار را انجام خواهد داد.
او تردید کرده بود و آن را به تعویق انداخته بود، زیرا میدانست وقتی انجام شود، دیگر نمیتواند آن را جبران کند. او این کار را انجام داد زیرا تحت تأثیر هوش برتر او، یا آنچه که او با چاپلوسی آن را هوش برتر او میدانست، قرار داشت. همچنین او تحت تأثیر جذابیت او بود و احساس میکرد که ایجاد نوعی اعتماد با او به او حق میدهد که خود را دعا کمی به او نزدیکتر بداند. او از آن دسته طلسم نویس شهر سوران جوانهایی بود که سعی میکنند با اذعان به برتری یک دختر، خود را در نظر او عزیز کنند. در هر صورت، او به اندازه کافی آماده بود تا برتری آدری طلسم نویس را به رسمیت بشناسد.
و آدری هم به اندازه کافی آماده بود تا راه درست را به او نشان دهد. یک شب گفت: «فکر نمیکنم دلت بخواهد کمی از مسیر لبهی صخره دور شوی. اگر مایل باشی، چیزی روی صخرهای آنجا کنده شده که میخواهم به تو نشان دهم. بعد میتوانیم روی صخره بنشینیم و من چیزی به تو بگویم؛ چیزی هست که میخواهم به تو بگویم و با تو در میان بگذارم. شاید بتوانی به من توصیهای بکنی، چون طلسم نویس شهر پیشین چیزی هست که من را نگران میکند. اسم دخترها آنجا کنده شده، من آنها را دیدهام، پس این نشان میدهد که دخترها میتوانند به راحتی از آنجا بیرون بروند.» آدری گفت: «فقط به این خاطر که دیگران کارهای احمقانهای انجام دادهاند، دلیل نمیشود که من هم این کار را بکنم.
من میروم اما از اولین شکاف عبور نمیکنم. فکر پریدن از یکی از آن غارها حالم را بهم میزند.» تام حاضر نبود به خودش اعتراف کند که از اینکه او بیشتر اهل ریسک نیست، کمی ناامید شده است. او حتی نظر او را در طلسم نویس این مورد پذیرفت و گفت: «شاید آن استخوانهای ته یکی از شکافها، تنها چیزی باشد که از یکی از آن دخترها باقی مانده است، تا جایی که ما میدانیم.» آدری گفت: « اه ، چه فکر وحشتناکی! مطمئنم که نمیخواهم استخوانهایم در ته دره سفید شوند، متشکرم.» تام گفت: «داشتم به دختری به اسم استر فکر طلسم نویس شهر نیکشهر میکردم.» «استر ب...» «تو هیچوقت در موردش به من چیزی نگفتی.
طلسم نویس بهترین دعانویس شهر فامیلیش چیه؟» تام گفت: «ب». آدری گفت: «خب، اگر خجالت میکشی اسمش را بگویی. تو حتی به من نگفتی که چنین دختری را میشناسی. او تیره است یا روشن؟» تام گفت: «تا جایی که من میدانم او مرده است. تصویر استر بی. روی سنگی در امتداد مسیر حک شده است.» آنها در سکوت به سمت جایی طلسم که فضای باز به مسیر منتهی میشد، راه افتادند، سپس در امتداد راه باریک و مسدود شده تا اینکه مسیر مبهم و پوشیده از گیاه، نزدیک به سرازیری تند طلسم رودخانه امتداد طلسم نویس شهر گرمسار یافت و آبگیر دوردست کاملاً در دیدرس قرار گرفت.
تام گفت: «اون ووداستاکه؛ همون روستایی که تقریباً وسط راهه.» آدری گفت: «وای، خیلی دوست دارم به آنجا بروم. حتماً خیلی فوقالعادهاند ، آن آدمها، آن هنرمندان و نویسندگان. دارند کار واقعاً ارزشمندی انجام میدهند . همهشان متفکرند .» تام گفت: «خب، ما جادو و طلسمات توی کوهستان خیلی خوب کار کردیم.» آدری گفت: «اوه، این کار را همزمان با مستعمره ووداستاک به زبان نیاورید. آن آدمهای آن پایین همه متفکرند . منظورت این نیست که فیرگریوز دعا و والن و بیلی ملوان سازنده هستند، نه؟ اینکه آنها به معنای واقعی طلسم کلمه چیزی را بهترین دعانویس شهر خلق میکنند ؟» تام بیچاره گفت: «نه، فکر کنم نیستیم.» «منظورت اونا هستن ، نه تو .
شرط میبندم کلی دختر میشناختی که هیچوقت در موردشون به من چیزی نگفتی - دعا جادو و طلسمات البته نه دخترهای مرده.» تام طلسم نویس خندید و گفت: «بله، من چند تا مرده رو میشناسم.» بعد فوراً از خوشرویی پشیمان شد.
او تردید کرده بود و آن را به تعویق انداخته بود، زیرا میدانست وقتی انجام شود، دیگر نمیتواند آن را جبران کند. او این کار را انجام داد زیرا تحت تأثیر هوش برتر او، یا آنچه که او با چاپلوسی آن را هوش برتر او میدانست، قرار داشت. همچنین او تحت تأثیر جذابیت او بود و احساس میکرد که ایجاد نوعی اعتماد با او به او حق میدهد که خود را دعا کمی به او نزدیکتر بداند. او از آن دسته طلسم نویس شهر سوران جوانهایی بود که سعی میکنند با اذعان به برتری یک دختر، خود را در نظر او عزیز کنند. در هر صورت، او به اندازه کافی آماده بود تا برتری آدری طلسم نویس را به رسمیت بشناسد.
و آدری هم به اندازه کافی آماده بود تا راه درست را به او نشان دهد. یک شب گفت: «فکر نمیکنم دلت بخواهد کمی از مسیر لبهی صخره دور شوی. اگر مایل باشی، چیزی روی صخرهای آنجا کنده شده که میخواهم به تو نشان دهم. بعد میتوانیم روی صخره بنشینیم و من چیزی به تو بگویم؛ چیزی هست که میخواهم به تو بگویم و با تو در میان بگذارم. شاید بتوانی به من توصیهای بکنی، چون طلسم نویس شهر پیشین چیزی هست که من را نگران میکند. اسم دخترها آنجا کنده شده، من آنها را دیدهام، پس این نشان میدهد که دخترها میتوانند به راحتی از آنجا بیرون بروند.» آدری گفت: «فقط به این خاطر که دیگران کارهای احمقانهای انجام دادهاند، دلیل نمیشود که من هم این کار را بکنم.
من میروم اما از اولین شکاف عبور نمیکنم. فکر پریدن از یکی از آن غارها حالم را بهم میزند.» تام حاضر نبود به خودش اعتراف کند که از اینکه او بیشتر اهل ریسک نیست، کمی ناامید شده است. او حتی نظر او را در طلسم نویس این مورد پذیرفت و گفت: «شاید آن استخوانهای ته یکی از شکافها، تنها چیزی باشد که از یکی از آن دخترها باقی مانده است، تا جایی که ما میدانیم.» آدری گفت: « اه ، چه فکر وحشتناکی! مطمئنم که نمیخواهم استخوانهایم در ته دره سفید شوند، متشکرم.» تام گفت: «داشتم به دختری به اسم استر فکر طلسم نویس شهر نیکشهر میکردم.» «استر ب...» «تو هیچوقت در موردش به من چیزی نگفتی.
طلسم نویس بهترین دعانویس شهر فامیلیش چیه؟» تام گفت: «ب». آدری گفت: «خب، اگر خجالت میکشی اسمش را بگویی. تو حتی به من نگفتی که چنین دختری را میشناسی. او تیره است یا روشن؟» تام گفت: «تا جایی که من میدانم او مرده است. تصویر استر بی. روی سنگی در امتداد مسیر حک شده است.» آنها در سکوت به سمت جایی طلسم که فضای باز به مسیر منتهی میشد، راه افتادند، سپس در امتداد راه باریک و مسدود شده تا اینکه مسیر مبهم و پوشیده از گیاه، نزدیک به سرازیری تند طلسم رودخانه امتداد طلسم نویس شهر گرمسار یافت و آبگیر دوردست کاملاً در دیدرس قرار گرفت.
تام گفت: «اون ووداستاکه؛ همون روستایی که تقریباً وسط راهه.» آدری گفت: «وای، خیلی دوست دارم به آنجا بروم. حتماً خیلی فوقالعادهاند ، آن آدمها، آن هنرمندان و نویسندگان. دارند کار واقعاً ارزشمندی انجام میدهند . همهشان متفکرند .» تام گفت: «خب، ما جادو و طلسمات توی کوهستان خیلی خوب کار کردیم.» آدری گفت: «اوه، این کار را همزمان با مستعمره ووداستاک به زبان نیاورید. آن آدمهای آن پایین همه متفکرند . منظورت این نیست که فیرگریوز دعا و والن و بیلی ملوان سازنده هستند، نه؟ اینکه آنها به معنای واقعی طلسم کلمه چیزی را بهترین دعانویس شهر خلق میکنند ؟» تام بیچاره گفت: «نه، فکر کنم نیستیم.» «منظورت اونا هستن ، نه تو .
شرط میبندم کلی دختر میشناختی که هیچوقت در موردشون به من چیزی نگفتی - دعا جادو و طلسمات البته نه دخترهای مرده.» تام طلسم نویس خندید و گفت: «بله، من چند تا مرده رو میشناسم.» بعد فوراً از خوشرویی پشیمان شد.
- جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۳:۲۰
- ۲ بازديد
- ۰ نظر