شد. پس از آن، تا زمانی که راه رسیدن به مکانی که پری در آن زندانی بود را پیدا نکرد، نتوانست آرام بگیرد. در تمام سالهای حبس پری زمین در زندانش، او از آنچه بیرون از آن میگذشت، چیزی نمیدانست. او همچنین از حجاب شگفتانگیز موجود در وجود خردمند خبر نداشت. صندوقچهی باستانی، و نه اینکه انتظار میرفت روزی شاهزادهای بیاید و شاهزاده خانم را آزاد کند. به دلیل حبس طولانیاش، نفرتش طلسم از شاه شعله سرخ شدیدتر شده بود، اما از آنجایی که اکنون از هرگونه وسیلهی جادو محروم شده طلسم نویس شهر شاهرود بود، نه میتوانست فرار کند و نه میتوانست انتقام بیشتری از اربابش بگیرد.
یک روز، همانطور که در گوشهای از سلولش نشسته بود و با خشم و عصبانیت خود را سیراب میکرد، صدای پریبانش را دعا شنید که به در اتاقش آمد و با دقت آن را امتحان کرد تا ببیند که هنوز محکم بسته شده است. سپس صدای قدمهایش دور شد و او فهمید که او طبق معمول هر روز با همراهانش برای استراحت کوتاهی دعا زیر درختان رفته است. هنوز صدای قدمهایش محو نشده بود که صدای خشخش ضعیفی از بیرون آمد. در به گوشش رسید و صدایی که برایش ناآشنا بود، به آرامی نامش را صدا زد. او بیسروصدا به طلسم نویس شهر لار سمت سوراخ کلید رفت و از آن نگاه کرد.
شخصی نزدیک آن ایستاده بود، شنل بلند سیاهی به تن داشت و کلاه مخملی سیاهی را تا روی پیشانیاش پایین کشیده بود. از چهرهاش فهمید که او یک پری شیطانی است، اما او یک غریبه بود و از ترس اینکه مبادا دشمن باشد، جوابی نداد. مهمانش دلسرد نشد. دوباره او را صدا زد و به او گفت که فلایینگ سوت است. وقتی دید که او هنوز جوابی نداده، به او اطمینان داد که دوست اوست و فوراً شروع کرد تا هر خبری که میتواند از پادشاه شعله سرخ و پرنسس به او بدهد. در این هنگام، پری زمین با میل و رغبت به او پاسخ داد و با طلسم نویس شهر استهبان اشتیاق به حرفهایش گوش داد.
آنها مدتی بهترین دعانویس شهر با هم صحبت کردند.[81] اما به محض اینکه صدای بازگشت بهترین دعانویس شهر نگهبان شنیده شد، فلایینگ سوت با عجله رفت. پس از آن، او هر از گاهی طلسم برای دیدن او میآمد و خبرها را میآورد، و این آگاهی که شاهزاده خانم هنوز شعلهای بیش نیست، همیشه پری زمین را با رضایتی شیطانی پر میکرد. روزی دعا که شاهزاده رادیانس، پرنسس شعله سفید را در باغ کاخ پیدا کرد و با او صحبت کرد، فلایینگ سوت در مسیر رفتن به زندان پری زمین جادو و طلسمات از نزدیکی آنها عبور کرد. با شنیدن طلسم نویس شهر آباده صدای آنها، یواشکی نزدیک شد و به آنها گوش داد.
به محض اینکه شاهزاده رادیانس رفت، آن شیطنتکار با عجله به سمت پری زمین رفت. آن ساعت، زمانی بود که نگهبان غایب بود، بنابراین او بدون مکث مستقیماً به سمت در پرواز کرد. او در حالی که لبهایش را روی سوراخ کلید میگذاشت، فریاد زد: «پری زمین! پری زمین!»[82] «نزدیک بیا و گوش کن؛ من خبر خوبی دارم!» پری زمین فوراً به سمت در دوید. «چی شده؟» پرسید: «زود بگو.» او به او گفت: «شاهزادهای آمده است. شاهزادهای که قسم میخورد قدرت طلسم جادو و طلسمات تو را بشکند.» از لبهای پری زمین خندهای از روی تمسخر بیرون آمد. او اعلام کرد: «بگذار هر طور طلسم که میخواهد تلاش کند، او هرگز موفق نخواهد شد.» فلایینگ سوت هشدار داد: «زیاد مطمئن طلسم نویس شهر داراب نباش.
این شاهزاده با پرنسسِ یک نقاب جادویی صحبت کرده است که فقط باید آن را روی او بیندازد تا فوراً به شکل واقعیاش برگردد.» پری زمین لحظهای از حیرت و ناامیدی زبانش بند آمد؛ سپس با صدای بلند فریاد زد: «یک حجاب!»[83] یک حجاب جادویی که پرنسس را آزاد خواهد کرد! همراهش طلسم نویس پاسخ داد: «بله، شاهزاده رفته تا آن را از جایی که در صندوقچهی خردمند پنهان است، بیاورد. به زودی او به جایی که شاهزاده خانم در باغ منتظر اوست، باز خواهد گشت، و پری زمینی عزیزم، به زودی طلسمی که با چنین دقتی انجام دادی، طلسم نویس بیاثر خواهد شد.» پری زمین فریاد زد: «نه، نه! هرگز، هرگز این اتفاق نخواهد افتاد! من باید فرار کنم.
تو باید فوراً به من کمک کنی تا فرار طلسم کنم و جلوی آن را بگیری!» فلایینگ سوت با تردید سرش را تکان داد. «چطور میتوانم تو را از زندانی به این محکمی و قفل محکم نجات دهم؟»
یک روز، همانطور که در گوشهای از سلولش نشسته بود و با خشم و عصبانیت خود را سیراب میکرد، صدای پریبانش را دعا شنید که به در اتاقش آمد و با دقت آن را امتحان کرد تا ببیند که هنوز محکم بسته شده است. سپس صدای قدمهایش دور شد و او فهمید که او طبق معمول هر روز با همراهانش برای استراحت کوتاهی دعا زیر درختان رفته است. هنوز صدای قدمهایش محو نشده بود که صدای خشخش ضعیفی از بیرون آمد. در به گوشش رسید و صدایی که برایش ناآشنا بود، به آرامی نامش را صدا زد. او بیسروصدا به طلسم نویس شهر لار سمت سوراخ کلید رفت و از آن نگاه کرد.
شخصی نزدیک آن ایستاده بود، شنل بلند سیاهی به تن داشت و کلاه مخملی سیاهی را تا روی پیشانیاش پایین کشیده بود. از چهرهاش فهمید که او یک پری شیطانی است، اما او یک غریبه بود و از ترس اینکه مبادا دشمن باشد، جوابی نداد. مهمانش دلسرد نشد. دوباره او را صدا زد و به او گفت که فلایینگ سوت است. وقتی دید که او هنوز جوابی نداده، به او اطمینان داد که دوست اوست و فوراً شروع کرد تا هر خبری که میتواند از پادشاه شعله سرخ و پرنسس به او بدهد. در این هنگام، پری زمین با میل و رغبت به او پاسخ داد و با طلسم نویس شهر استهبان اشتیاق به حرفهایش گوش داد.
آنها مدتی بهترین دعانویس شهر با هم صحبت کردند.[81] اما به محض اینکه صدای بازگشت بهترین دعانویس شهر نگهبان شنیده شد، فلایینگ سوت با عجله رفت. پس از آن، او هر از گاهی طلسم برای دیدن او میآمد و خبرها را میآورد، و این آگاهی که شاهزاده خانم هنوز شعلهای بیش نیست، همیشه پری زمین را با رضایتی شیطانی پر میکرد. روزی دعا که شاهزاده رادیانس، پرنسس شعله سفید را در باغ کاخ پیدا کرد و با او صحبت کرد، فلایینگ سوت در مسیر رفتن به زندان پری زمین جادو و طلسمات از نزدیکی آنها عبور کرد. با شنیدن طلسم نویس شهر آباده صدای آنها، یواشکی نزدیک شد و به آنها گوش داد.
به محض اینکه شاهزاده رادیانس رفت، آن شیطنتکار با عجله به سمت پری زمین رفت. آن ساعت، زمانی بود که نگهبان غایب بود، بنابراین او بدون مکث مستقیماً به سمت در پرواز کرد. او در حالی که لبهایش را روی سوراخ کلید میگذاشت، فریاد زد: «پری زمین! پری زمین!»[82] «نزدیک بیا و گوش کن؛ من خبر خوبی دارم!» پری زمین فوراً به سمت در دوید. «چی شده؟» پرسید: «زود بگو.» او به او گفت: «شاهزادهای آمده است. شاهزادهای که قسم میخورد قدرت طلسم جادو و طلسمات تو را بشکند.» از لبهای پری زمین خندهای از روی تمسخر بیرون آمد. او اعلام کرد: «بگذار هر طور طلسم که میخواهد تلاش کند، او هرگز موفق نخواهد شد.» فلایینگ سوت هشدار داد: «زیاد مطمئن طلسم نویس شهر داراب نباش.
این شاهزاده با پرنسسِ یک نقاب جادویی صحبت کرده است که فقط باید آن را روی او بیندازد تا فوراً به شکل واقعیاش برگردد.» پری زمین لحظهای از حیرت و ناامیدی زبانش بند آمد؛ سپس با صدای بلند فریاد زد: «یک حجاب!»[83] یک حجاب جادویی که پرنسس را آزاد خواهد کرد! همراهش طلسم نویس پاسخ داد: «بله، شاهزاده رفته تا آن را از جایی که در صندوقچهی خردمند پنهان است، بیاورد. به زودی او به جایی که شاهزاده خانم در باغ منتظر اوست، باز خواهد گشت، و پری زمینی عزیزم، به زودی طلسمی که با چنین دقتی انجام دادی، طلسم نویس بیاثر خواهد شد.» پری زمین فریاد زد: «نه، نه! هرگز، هرگز این اتفاق نخواهد افتاد! من باید فرار کنم.
تو باید فوراً به من کمک کنی تا فرار طلسم کنم و جلوی آن را بگیری!» فلایینگ سوت با تردید سرش را تکان داد. «چطور میتوانم تو را از زندانی به این محکمی و قفل محکم نجات دهم؟»
- جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۵:۲۳
- ۲ بازديد
- ۰ نظر