شود؛ و به نظر میرسید نظر اعلیحضرت این بوده است که این پرتره همانی است که در اوایل زندگی جادو و طلسمات از او گرفته شده و با برلیان تزئین شده است. این احتمال بیشتر به نظر میرسید، زیرا این پرتره بعداً که بقیه به او بازگردانده شدند، مفقود شده بود. نسخهای جادو و طلسمات از نامه را که در پاسخ به سوال من برای آوردن آن به اتاق خوابش رفت، برای خواندن به دست دعا من داد. این نامه ابراز نگرانی او از بیماری شدید پادشاه بود و ابراز همدردی و ارائه هرگونه خدمتی که میتوانست به او ارائه طلسم نویس شهر یزد دهد، به گونهای که نمیتوانستم بدون همدردی عمیق با پریشانی او آن را بخوانم.
«کمی پس از مرگ او، او شهر را به مقصد برایتون ترک کرد. در آنجا، او برای دومین بار، مهربانانهترین پیامها را از ویلیام چهارم دریافت کرد؛ اما، در پاسخ به پرسش طلسم ویلیام چهارم که چرا به طلسم دیدنش نیامده بود، او مشکلات خاص موقعیت خود را دعا بیان کرد و آرزو کرد، دعا اگر این درخواست زیادی از جانب او نباشد، که او با لطف و مهربانی، پیش از بازدیدش از پاویون، با او در خانهاش ملاقات طلسم شخصی طلسم داشته باشد.» پادشاه بدون معطلی درخواست او را اجابت کرد و او به پادشاه گفت طلسم نویس شهر همدان که در شرایط فعلی طلسم نمیتواند از افتخار خدمت به اعلیحضرت استفاده کند، مگر اینکه از او اجازه بگیرد و مدارکش را به او بدهد و از او نظرخواهی کند.
به آنها. پس از آنکه او اسنادی را که برای توجیه شخصیتش حفظ شده بود، بهترین دعانویس شهر و به ویژه گواهی ازدواجش، و یک سند دیگر، که بسیار جالب بود، در دستانش گذاشت، این حاکم دوستداشتنی از مطالعه آنها به گریه افتاد و از این همه مدارا با چنین اسنادی که در اختیار داشت و تحت فشار چنین آزمایشهای طولانی و سختی، ابراز تعجب کرد. از او پرسید که چه جبرانی میتواند برایش بکند و پیشنهاد دعا داد که او را به مقام دوشس برساند. او پاسخ داد که هیچ رتبهای نمیخواهد؛ که در طول زندگی نام خانم طلسم نویس شهر اراک طلسم نویس فیتزهربرت را با خود داشته است؛ که هرگز آن را بیآبرو نکرده و نمیخواهد آن را تغییر دهد؛ بنابراین، امیدوار است که اعلیحضرت قدردانی بیریای او را برای پیشنهاد لطفآمیزش بپذیرند، اما
به او اجازه دهند نام فعلی خود را حفظ کند. بهترین دعانویس شهر «خب، پس،» گفت، «من اصرار میکنم که لباس من را بپوشی» و در پایان به او اجازه داد که برای برادر سلطنتیاش علفهای هرز بکارد. او اضافه کرد، «با این حال، باید به زودی شما را در پاویون ببینم»؛ و، به گمانم، یکشنبهی بعد، روزی که خانوادهاش بیشتر وقتشان را صرف استراحت کرده بودند، را برای دیدن او در شام و گذراندن شب در پاویون پیشنهاد کرد. او گفت: «من خودم شما را به خانوادهام معرفی میکنم، اما باید ورودتان را به من اطلاع دهید.» «در ساعت مقرر، به محض رسیدن او به پاویون، پادشاهِ متکبر خودش آمد و او را از کالسکهاش پیاده کرد و او بهترین دعانویس شهر را یکی پس از طلسم نویس شهر ساوه بهترین دعانویس شهر دیگری، مانند یکی از خودشان، به
خانوادهاش معرفی کرد. او از آن پس نیز با او به همان شیوهی محترمانه رفتار کرد و یک بار، پس از بازگشت او از پاریس، مقداری جواهر به او هدیه داد که به گفتهی خودش از قبل داشته است.» مدتی طول کشید، اما آنها را برایش به خارج از کشور نفرستاد، زیرا میخواست پس از بازگشتش به انگلستان، خودش آنها را به او بدهد. سپس در مورد مسائل مربوط به عزیزترین منافع او و تصویب نگهداری از اوراقی که به نظر میرسید برای حمایت از آبرو و اعتبار شایستهاش در آینده، در دسترسترین هستند، وارد گفتگو شد. «خانم فیتزهربرت به من گفت که روز اول، وقتی که طبق دستورات پادشاه، به پاویون رفت و توسط او به ملکه و خانواده سلطنتی معرفی شد، خودش از خونسردی زیادی طلسم نویس شهر کرمان که با آن
توانست آزمون شجاعتی را که از دور بسیار نگرانکننده به نظر میرسید، تحمل کند، بسیار شگفتزده شد؛ اما معتقد بود که طلسم نویس هیجان او را حفظ کرده است. شام بعدی که در همان محفل خانوادگی حضور داشت، اوضاع اینطور نبود؛ و افکار زیادی که در آن زمان ذهن او را تحت فشار قرار میداد، تقریباً بر او غلبه کرد. پس از آن، او اغلب در مهمانیهای کوچک یکشنبه پادشاه در برایتون شرکت میکرد و مانند دعا سایر مواقع، با مهربانی و توجه یکسانی مورد استقبال قرار میگرفت.»
«کمی پس از مرگ او، او شهر را به مقصد برایتون ترک کرد. در آنجا، او برای دومین بار، مهربانانهترین پیامها را از ویلیام چهارم دریافت کرد؛ اما، در پاسخ به پرسش طلسم ویلیام چهارم که چرا به طلسم دیدنش نیامده بود، او مشکلات خاص موقعیت خود را دعا بیان کرد و آرزو کرد، دعا اگر این درخواست زیادی از جانب او نباشد، که او با لطف و مهربانی، پیش از بازدیدش از پاویون، با او در خانهاش ملاقات طلسم شخصی طلسم داشته باشد.» پادشاه بدون معطلی درخواست او را اجابت کرد و او به پادشاه گفت طلسم نویس شهر همدان که در شرایط فعلی طلسم نمیتواند از افتخار خدمت به اعلیحضرت استفاده کند، مگر اینکه از او اجازه بگیرد و مدارکش را به او بدهد و از او نظرخواهی کند.
به آنها. پس از آنکه او اسنادی را که برای توجیه شخصیتش حفظ شده بود، بهترین دعانویس شهر و به ویژه گواهی ازدواجش، و یک سند دیگر، که بسیار جالب بود، در دستانش گذاشت، این حاکم دوستداشتنی از مطالعه آنها به گریه افتاد و از این همه مدارا با چنین اسنادی که در اختیار داشت و تحت فشار چنین آزمایشهای طولانی و سختی، ابراز تعجب کرد. از او پرسید که چه جبرانی میتواند برایش بکند و پیشنهاد دعا داد که او را به مقام دوشس برساند. او پاسخ داد که هیچ رتبهای نمیخواهد؛ که در طول زندگی نام خانم طلسم نویس شهر اراک طلسم نویس فیتزهربرت را با خود داشته است؛ که هرگز آن را بیآبرو نکرده و نمیخواهد آن را تغییر دهد؛ بنابراین، امیدوار است که اعلیحضرت قدردانی بیریای او را برای پیشنهاد لطفآمیزش بپذیرند، اما
به او اجازه دهند نام فعلی خود را حفظ کند. بهترین دعانویس شهر «خب، پس،» گفت، «من اصرار میکنم که لباس من را بپوشی» و در پایان به او اجازه داد که برای برادر سلطنتیاش علفهای هرز بکارد. او اضافه کرد، «با این حال، باید به زودی شما را در پاویون ببینم»؛ و، به گمانم، یکشنبهی بعد، روزی که خانوادهاش بیشتر وقتشان را صرف استراحت کرده بودند، را برای دیدن او در شام و گذراندن شب در پاویون پیشنهاد کرد. او گفت: «من خودم شما را به خانوادهام معرفی میکنم، اما باید ورودتان را به من اطلاع دهید.» «در ساعت مقرر، به محض رسیدن او به پاویون، پادشاهِ متکبر خودش آمد و او را از کالسکهاش پیاده کرد و او بهترین دعانویس شهر را یکی پس از طلسم نویس شهر ساوه بهترین دعانویس شهر دیگری، مانند یکی از خودشان، به
خانوادهاش معرفی کرد. او از آن پس نیز با او به همان شیوهی محترمانه رفتار کرد و یک بار، پس از بازگشت او از پاریس، مقداری جواهر به او هدیه داد که به گفتهی خودش از قبل داشته است.» مدتی طول کشید، اما آنها را برایش به خارج از کشور نفرستاد، زیرا میخواست پس از بازگشتش به انگلستان، خودش آنها را به او بدهد. سپس در مورد مسائل مربوط به عزیزترین منافع او و تصویب نگهداری از اوراقی که به نظر میرسید برای حمایت از آبرو و اعتبار شایستهاش در آینده، در دسترسترین هستند، وارد گفتگو شد. «خانم فیتزهربرت به من گفت که روز اول، وقتی که طبق دستورات پادشاه، به پاویون رفت و توسط او به ملکه و خانواده سلطنتی معرفی شد، خودش از خونسردی زیادی طلسم نویس شهر کرمان که با آن
توانست آزمون شجاعتی را که از دور بسیار نگرانکننده به نظر میرسید، تحمل کند، بسیار شگفتزده شد؛ اما معتقد بود که طلسم نویس هیجان او را حفظ کرده است. شام بعدی که در همان محفل خانوادگی حضور داشت، اوضاع اینطور نبود؛ و افکار زیادی که در آن زمان ذهن او را تحت فشار قرار میداد، تقریباً بر او غلبه کرد. پس از آن، او اغلب در مهمانیهای کوچک یکشنبه پادشاه در برایتون شرکت میکرد و مانند دعا سایر مواقع، با مهربانی و توجه یکسانی مورد استقبال قرار میگرفت.»
- یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۶
- ۱ بازديد
- ۰ نظر