با هم هماهنگ شدیم.» تام نتوانست لبخندش را فرو بخورد. گفت: «توی نامه بهم گفته بود که موهاش قرمزه.»۱۶۳ «قرمز مثل غروب آفتاب کمپ معبد، تامی، پسر پیر. از اون یارو خوشت میاد؛ صد در صد سفیده - فقط موهاش. داره رو مخ آدم کار میکنه - کاملاً احمقه. طلسم نویس همه چیز رو در مورد تو بهم گفت و اینکه چطور قراره با گروه بچههاش طلسم نویس شهر تهران ماه آگوست رو اینجا بگذرونن و همه جا رو پرجنبوجوش کنن. جمعیت تو...» تام گفت: «گروه». «درسته... گروهت بهتره مراقب اون دسته باشن - ببخشید، گروه . درسته؟ دارم یاد میگیرم، هی؟ وقتی از زندان آزاد بشم، یه دیدهبان خوب میشم.» با لحنی جدی اضافه کرد.
«بیخیال؛ گوش کن. بارنارد فکر میکنه تو تنها دیدهبانی هستی که خارج از دانسبورگ، اوهایو هست. اون بهم گفت که چطور قبل از شروع فصل و شروع اومدن بچهها - بچهها - دیدهبانها، درست... به اینجا میاد تا طلسم نویس شهر خراسان رضوی یه سرکی بهت بزنه و غافلگیرت کنه. تام،» او با جدیت طلسم نویس اضافه کرد، «وقتی به کلمبوس رسیدیم، من به اندازهی اون در مورد کمپ تمپل و تو اطلاعات داشتم . اگه قرار باشه در مورد تو حرف بزنیم، اون هم طلسم خیلی در طلسم مورد تو نمیدونست . اما فهمیدم که طلسم تو اینجا تقریباً تنها بودی.۱۶۴ «بعدش یه تلگراف گرفت، تام؛ فکر کنم تو کلمبوس بود.
یه ترمزبان با یه پیام از قطار اومد و اسمش رو صدا زد. اوه، پسر، اما خیلی عصبانی بود! گفت: «باید برم خونه.» بهترین دعانویس شهر تام، فقط همین. کار مهمتر از خوش گذرونیه، هی؟ بیچاره، دلم براش سوخت. فهمید که میتونه حدود یه ساعت دیگه با قطار برگرده.» «تامی، گوش کن. تا وقتی که قطارم راه نیفتاد و به عقب نگاه نکردم و از پنجره برایش دست تکان ندادم، این بازی طلسم سطح پایینی که سرت انداختهام به ذهنم خطور نکرد. تمام مدتی که با هم گپ میزدیم، نگران بودم و به این طلسم نویس فکر میکردم طلسم نویس شهر خراسان شمالی که چه کار کنم و جادو و طلسمات کجا بروم، و اینکه اولین دوشنبهی ماه آگوست که آن کارآگاهان قلم و جوهر مرا گیر بیندازند، اوضاع چطور خواهد بود.
اسلیدی، میتوانستم ببینم که دارند دفتر حسابم را مرور میکنند. «خب، از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم و بارنارد آنجا ایستاده بود، جادو و طلسمات و خورشید داشت غروب میکرد، تامی، درست مثل من و تو که شبهای زیادی اینجا شاهدش بودهایم، و موهای قرمزش داشت زیر نور طلسم نویس میدرخشید. اسلیدی، همینطوری به ذهنم رسید.»۱۶۵تورنتون طلسم نویس شهر خوزستان در حالی که دستانش را به هم میزد، گفت: «و من با خودم گفتم، من هم از یک جهت مثل آن مرد هستم، و او و این یارو اسلید هرگز یکدیگر را ندیدهاند . چرا نمیتوانم به آن اردوگاه خلوت در کوهستان بروم و مدتی بیلی بارنارد باشم؟ چرا نمیتوانم آنجا دراز بکشم تا بتوانم برای کار بعدیام برنامهریزی کنم؟ همین را گفتم، اسلیدی.
آیا جایی مثل آنجا بهتر از نیویورک نیست؟ شاید بگویی که ریسک بزرگی کردم - بیملاحظه. موهای قرمز همینطورند، اسلیدی. من ریسک کردم که تو راحت باشی و همه چیز درست شد، همین. یا بهتر بگویم، منظورم این است که نشد ، چون احساس میکنم قاتل هستم، و همه چیز به خاطر توست، اسلیدی.» «نمیدانستم چه کار کنم، بهترین دعانویس شهر کجا بروم؛ فقط میخواستم قبل از اینکه بازی تمام شود و آنها مرا بگیرند، از خانه فرار کنم. تام، نیشگون گرفتن اصلاً لذتبخش نیست. فکر کردم شاید به ملاقاتی که قرار بود این طلسم نویس شهر زنجان دوست تو بیاید، دعا بروم و اینجا که ساکت و طلسم خلوت است، بمانم تا وقتش برسد.
فکر کنم تقریباً تا همین حد نقشههایم عملی شد. فکر دیوانهواری بود، حالا به اندازه کافی خوب میفهمم. اما من جادو و طلسمات خیلی ترسیده بودم - فقط خیلی ترسیده بودم، همین. فکر میکردم وقتی وقتش برسد که از اینجا بروم، شاید بتوانم دوباره به شمال بروم و اسمم را عوض دعا کنم و در مزرعهای یا جای دیگری شغلی پیدا کنم تا بتوانم کمی پول دربیاورم و پول دربیاورم. چیزی که به ذهنم خطور نکرده بود این بود که قرار است با چه جور آدمی روبرو شوم. من - من دعا - - او با لکنت زبان سعی کرد خودش را کنترل کند و زانوی تام را گرفت: «من - من این را به گردن تو نینداختم، تام؛ شاید برای تو اینطور به نظر برسد.
«بیخیال؛ گوش کن. بارنارد فکر میکنه تو تنها دیدهبانی هستی که خارج از دانسبورگ، اوهایو هست. اون بهم گفت که چطور قبل از شروع فصل و شروع اومدن بچهها - بچهها - دیدهبانها، درست... به اینجا میاد تا طلسم نویس شهر خراسان رضوی یه سرکی بهت بزنه و غافلگیرت کنه. تام،» او با جدیت طلسم نویس اضافه کرد، «وقتی به کلمبوس رسیدیم، من به اندازهی اون در مورد کمپ تمپل و تو اطلاعات داشتم . اگه قرار باشه در مورد تو حرف بزنیم، اون هم طلسم خیلی در طلسم مورد تو نمیدونست . اما فهمیدم که طلسم تو اینجا تقریباً تنها بودی.۱۶۴ «بعدش یه تلگراف گرفت، تام؛ فکر کنم تو کلمبوس بود.
یه ترمزبان با یه پیام از قطار اومد و اسمش رو صدا زد. اوه، پسر، اما خیلی عصبانی بود! گفت: «باید برم خونه.» بهترین دعانویس شهر تام، فقط همین. کار مهمتر از خوش گذرونیه، هی؟ بیچاره، دلم براش سوخت. فهمید که میتونه حدود یه ساعت دیگه با قطار برگرده.» «تامی، گوش کن. تا وقتی که قطارم راه نیفتاد و به عقب نگاه نکردم و از پنجره برایش دست تکان ندادم، این بازی طلسم سطح پایینی که سرت انداختهام به ذهنم خطور نکرد. تمام مدتی که با هم گپ میزدیم، نگران بودم و به این طلسم نویس فکر میکردم طلسم نویس شهر خراسان شمالی که چه کار کنم و جادو و طلسمات کجا بروم، و اینکه اولین دوشنبهی ماه آگوست که آن کارآگاهان قلم و جوهر مرا گیر بیندازند، اوضاع چطور خواهد بود.
اسلیدی، میتوانستم ببینم که دارند دفتر حسابم را مرور میکنند. «خب، از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم و بارنارد آنجا ایستاده بود، جادو و طلسمات و خورشید داشت غروب میکرد، تامی، درست مثل من و تو که شبهای زیادی اینجا شاهدش بودهایم، و موهای قرمزش داشت زیر نور طلسم نویس میدرخشید. اسلیدی، همینطوری به ذهنم رسید.»۱۶۵تورنتون طلسم نویس شهر خوزستان در حالی که دستانش را به هم میزد، گفت: «و من با خودم گفتم، من هم از یک جهت مثل آن مرد هستم، و او و این یارو اسلید هرگز یکدیگر را ندیدهاند . چرا نمیتوانم به آن اردوگاه خلوت در کوهستان بروم و مدتی بیلی بارنارد باشم؟ چرا نمیتوانم آنجا دراز بکشم تا بتوانم برای کار بعدیام برنامهریزی کنم؟ همین را گفتم، اسلیدی.
آیا جایی مثل آنجا بهتر از نیویورک نیست؟ شاید بگویی که ریسک بزرگی کردم - بیملاحظه. موهای قرمز همینطورند، اسلیدی. من ریسک کردم که تو راحت باشی و همه چیز درست شد، همین. یا بهتر بگویم، منظورم این است که نشد ، چون احساس میکنم قاتل هستم، و همه چیز به خاطر توست، اسلیدی.» «نمیدانستم چه کار کنم، بهترین دعانویس شهر کجا بروم؛ فقط میخواستم قبل از اینکه بازی تمام شود و آنها مرا بگیرند، از خانه فرار کنم. تام، نیشگون گرفتن اصلاً لذتبخش نیست. فکر کردم شاید به ملاقاتی که قرار بود این طلسم نویس شهر زنجان دوست تو بیاید، دعا بروم و اینجا که ساکت و طلسم خلوت است، بمانم تا وقتش برسد.
فکر کنم تقریباً تا همین حد نقشههایم عملی شد. فکر دیوانهواری بود، حالا به اندازه کافی خوب میفهمم. اما من جادو و طلسمات خیلی ترسیده بودم - فقط خیلی ترسیده بودم، همین. فکر میکردم وقتی وقتش برسد که از اینجا بروم، شاید بتوانم دوباره به شمال بروم و اسمم را عوض دعا کنم و در مزرعهای یا جای دیگری شغلی پیدا کنم تا بتوانم کمی پول دربیاورم و پول دربیاورم. چیزی که به ذهنم خطور نکرده بود این بود که قرار است با چه جور آدمی روبرو شوم. من - من دعا - - او با لکنت زبان سعی کرد خودش را کنترل کند و زانوی تام را گرفت: «من - من این را به گردن تو نینداختم، تام؛ شاید برای تو اینطور به نظر برسد.
- چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۳:۵۰
- ۵ بازديد
- ۰ نظر