من را در شبكه هاي اجتماعي دنبال كنيد

و لاغر، با دانستن اینکه خودش شغلی را که زمانی به او پیشنهاد شده بود، رد کرده بود، بخورد؟ و حتی اگر تمام عمر از این معامله پشیمان بود، حتی اگر بوی وحشتناک شغل از همان لحظه اول او را گیج می‌کرد - او مردی بود که وظیفه خود را می‌دانست و آن را انجام می‌داد! اما بهترین دعانویس شهر شاید او هیچ امیدی به دعا رسیدن به آنجا نداشت؛ متقاضیان زیادی وجود داشتند! این کارخانه‌های کود در دورهام، که کودهای مصنوعی را برای کل جهان تولید می‌کردند، از ساختمان‌های دیگر جدا بودند. تماشاگران کمی آنجا بودند؛ اما هر کسی که واقعاً موفق به خروج می‌شد، تقریباً همان حس رهایی را مانند دانته احساس بهترین دعانویس شهر می‌کرد، که می‌گوید برای دیدن وحشت طلسم نویس شهر خرمشهر جهنم رفته است.

تمام آب‌های کثیف، خونین و طاعون‌آلود آن کارخانه عظیم به این بخش سرازیر می‌شد و در آنجا، از طریق لوله‌ها و کانال‌های مرموز، تمام زباله‌های بدبویی که دیگر قابل استفاده نبودند، هدایت می‌شدند. هر کسی که فکر می‌کرد ارزشش طلسم را دارد که زحمت بالا رفتن از پله‌های بلند و شیب‌دار منتهی به آنجا را بکشد، وارد چندین سالن بزرگ می‌شد، جایی که گروهی از مردان، زنان و کودکان، با دستگاه‌های مختلف، استخوان‌های خشک شده را در کوره‌های عظیم اره جادو و طلسمات می‌کردند. البته ریه‌های آنها پر از "خاک اره" ریز می‌شد که از آن طلسم نویس شهر دزفول بلند می‌شد و در هوا پخش می‌شد، که باعث مرگ زودرس همه می‌شد.

در اینجا، گودال‌های خون به سفیده تخم‌مرغ تبدیل می‌شدند، و تازه از مواد طلسم نویس اولیه بدبوی دیگری - مثلاً آمونیاک - که از مواد اولیه‌ای به همان اندازه بدبو و غیرقابل توصیف پخته می‌شدند، هم خبری نیست. در راهروها و زیرزمین‌هایی که این تخمیرها و جوشاندن‌ها انجام می‌شد، یک بازدیدکننده به همان راحتی گمراه می‌شد که در غارهای زیرزمینی معروف کنتاکی. و در این فضای پر از گرد و غبار و انواع بخارها و گازها، لامپ‌های الکتریکی بزرگ و قدرتمندی مانند ستاره‌های کوچک چشمک‌زن در آسمان ابری وجود داشت - ستاره‌های قرمز طلسم نویس شهر آبادان و آبی، سبز و بنفش، بسته به کیفیت بخارهای اطرافشان.

ممکن است برای بوی بد بهترین دعانویس شهر این اتاق‌های مرگ نامی وجود داشته باشد، اما هیچ کلمه معادلی در زبان فنلاندی برای آن وجود ندارد. هر کسی که جرات ورود به اینجا را داشت، باید تمام شجاعت خود را جمع می‌کرد، درست همانطور که کسی خود را در آب سرد می‌اندازد. او باید بینی و دهان خود را با دستمال خود می‌پوشاند، اما هنوز در معرض خطر خفگی در این بوی غیرقابل توصیف بود. با این حال، اگر از طلسم نویس جا نمی‌پرید و به راهش ادامه می‌داد، گوش‌هایش زنگ می‌زد و رگ‌های پیشانی و شقیقه‌اش متورم می‌شد، تا اینکه سرانجام با هوای آلوده به بخار آمونیاک مواجه می‌شد؛ سپس معمولاً مجبور می‌شد برگردد و برای نجات جانش فرار کند، تا اینکه سرانجام، در طلسم نویس شهر اهواز حالی که نیمه‌خفه شده بود، بیرون آمد.

در اتاق‌های بالای شیروانی، درست تا سقف، اتاق‌هایی وجود داشت که به اصطلاح «تانکج» در آنها خشک می‌شد - آن لجن قهوه‌ای رشته‌ای که از استخوان‌های حیوانات پس از جدا طلسم شدن کامل چربی و پیه و جادو و طلسمات سایر مواد از آنها باقی می‌ماند. سپس این ماده خام قهوه‌ای به پودری ریز تبدیل می‌شد دعا و با سنگی قهوه‌ای مرموز اما بی‌اهمیت مخلوط می‌شد که برای این منظور از صدها معدن مختلف شکسته می‌شد، پس از آن محصول به طلسم دست آمده در کیسه‌هایی ریخته می‌شد و تحت عنوان پودر استخوان به جهان فرستاده می‌شد. سپس کشاورز طلسم نویس در مین یا کالیفرنیا یا تگزاس - و چرا که نه در کل جهان - آن را به قیمت پنجاه و سه دلار دعا برای هر کیسه طلسم نویس شهر بجنورد می‌خرید و طلسم نویس در مزارع

خود می‌کاشت؛ و برای روزهای زیادی پس از آن، مزارع و خود کشاورز و خدمتکارانش، حتی واگن‌ها و اسب‌ها، پر از این ماده می‌شدند. کارگران می‌گفتند که ترجیح می‌دهند در پایین‌ترین سوناهای گوگردی هورنا از این هوای آلوده به میلیون‌ها لاشه پوسیده حیوانات لذت ببرند. سرکارگر در دعا اتاق آسیاب، جایی که استخوان‌ها آسیاب می‌شدند، یورگیس را دیده و او را مردی قوی و توانا یافته بود. و به طلسم نویس این ترتیب بود که وقتی یورگیس حدود ساعت دو در این روز طلسم سوزان، زمانی که به نظر می‌رسید تمام گرمای بهترین دعانویس شهر خط استوا برای پختن پکینگ‌تاون جمع شده است، وارد کارخانه شد، سرکارگر فوراً به او توجه کرد و او را به سمت دعا طلسم خود فرا خواند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.