ممکن است دلیلی وجود داشته باشد؟» ویلفرد گفت: «من هیچ پولی نمیدهم.» چارلی پرسید: «چرا که نه؟» ویلفرد با ناامیدی رقتانگیزی که از ندیدن آنها حکایت میکرد، گفت: «اوه، فقط به خاطر اینکه چون من بدشانسم.» کانی با تمسخر گفت: «بدشانسی آوردی؟» «خوب شد. تو بدشانسی آوردی! ما چطور، که تو را پذیرفتیم؟» چارلی با عصبانیت گفت: «البته، به خاطر دلسوزی برای تو. این چیزیه که دعا ما به خاطر انجام لطف در حق تام اسلید به دست میاریم...» ویلفرد گفت: «لازم نیست چیزی طلسم نویس شهر هیدج علیه او بگویی.» کانی گفت: «دوست دارم بهترین دعانویس شهر بدانم چه کسی جلویم را میگیرد. نه تو.» سپس با ناباوری مکث کرد.
پرسید: «داری سر به سرمان میگذاری، بیلی کاول؟» ویلفرد با ناامیدی گفت: «بهت که گفتم.» کانی با لحنی حاکی از حملهی مستقیم گفت: «خیلی خب. همین که بهم گفتی، منم بهت میگم . تو باعث شدی همهی دیدهبانهای این اردوگاه به کلاغها بخندن؛ تو ایستادی و گذاشتی یه نفر با نشانشون - که خیلی شیفتهی اون بودن - از اونجا بره. تو هیچوقت تو اون گشت کاری نکردی - تنها کاری که کردی این بود که ویگ وایگاند طلسم نویس رو هیپنوتیزم کردی. اگه بدونم اون تو چی میبینه، دارش میزنی...» ویلفرد شروع طلسم نویس شهر قیدار کرد: «او این کار را میکند؟» «بعدش کنار گذاشته میشی و تام اسلید دلت به حالمون میسوزه و ما باید نقش بزغاله رو بازی کنیم.
تو اینجا از مجازات جادو و طلسمات فرار کردی چون ما سادهایم - ما سادهایم. تو هم مثل من میدونی، کاول، که این یاروها سادهان - و دوستانه - . فکر میکنی نمیدونم چه جور گشتیای دارم؟ فقط به خاطر اینکه بعضیهاشون تو ساوت بریجبورو زندگی میکنن - میفهمی منظورم چیه. اما خب، اونا یه مشت آدم درست و حسابی هستن، بهت میگم که...» «میدانم که آنها» کانی با عصبانیت گفت: «آنها اهمیتی نمیدهند که تو چه فکر میکنی یا چه میدانی. اما من چیزی را بهترین دعانویس شهر که میدانم به تو میگویم - میدانم طلسم نویس شهر خرمدره که تو شنا بلد نیستی. طلسم نویس تو به این گشت آمدی چون نمیتوانستی دعا به هیچ گشت دیگری بروی.
هیچکس حتی تو را با لباس شنا ندیده است. ما صدای آن رفیق آلیسون را در اطراف اردوگاه شنیدیم که درباره تو داد و بیداد میکرد، فقط همین را میدانم. او حتماً دیوانه یا چیزی شبیه به این است.» ویلفرد آرام گفت: «او دیوانه است که اینطور سر من داد میزند. دیگر سر من داد نمیزند، چون فردا میرود.» «چرا با او نمیروی؟» ویلفرد آب دهانش را قورت داد و چشمانش پر از اشک طلسم نویس شهر حمیدیه شد. اگر آردن میتوانست او را ببیند، احتمالاً کانی بنت را خفه میکرد. با لحنی ضعیف گفت: «تو...» کانی با انزجار گفت: «اوه، بس کن. اگر شناگر نباشی، شناگر نیستی، همین.
تا جایی که میتوانستی بلوف زدی؛ ممنون که به موقع به دعا ما گفتی. حالا برو داخل و وسایلت را بردار و جادو و طلسمات از اینجا فرار کن. اسلید گفت یک بار ضربه زدی؛ حالا دوباره ضربه زدی. باید بگویم دعا که تو یک هشدار اشتباه هستی!» ویلفرد لحظهای تردید کرد، اما چیزی نمیتوانست بگوید. او به داخل کلبه رفت و وسایل اندک خود، لباس زیر و پالتوی قدیمیاش (او هیچ وسیلهی پیشاهنگی نداشت) را جمع کرد و چمدانی را که آردن برای کار بزرگ اردوی تابستانی به او داده بود، بست. در انتهای این چمدان حروف طلسم نویس شهر گتوند به معنی آردن دلمر کاول نقش بسته بود.
همین طلسم که پسر دو بار بیاعتبار شده با این بهترین دعانویس شهر چمدان بیرون آمد، در حالی که به طرز رقتانگیزی شبیه یک پیشاهنگ به نظر میرسید، شوخطبعی نسبتاً دست و پا گیر چارلی اوکانر الهام گرفت که طلسم بگوید: «حروف اول اسم - رها کردن وظیفه کاول.» ویلفرد مکثی کرد و با عصبانیت و تردید به او نگاه کرد، سپس ادامه داد. اگر آردنِ چشم قهوهایِ پرانرژی میدانست که از حروف اول اسمش برای ساختن یک لقب بیرحمانهی دیگر برای دوست و برادرش استفاده شده است، چه میگفت؟ فصل بیست و پنجم محلههای جدید اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که به مزرعهی آرچر برود، اما متوجه شد که پولی برای این کار ندارد.
و اگر میخواست به قولش به پاپ وینترز پیر طلسم عمل کند، نباید به خانه برمیگشت؛ در واقع پولی هم برای این کار نداشت، چون پنج دلار گرانبهایش گرو گذاشته شده بود. پسرهای دیگری هم در کمپ تمپل بیاعتبار شده بودند.
پرسید: «داری سر به سرمان میگذاری، بیلی کاول؟» ویلفرد با ناامیدی گفت: «بهت که گفتم.» کانی با لحنی حاکی از حملهی مستقیم گفت: «خیلی خب. همین که بهم گفتی، منم بهت میگم . تو باعث شدی همهی دیدهبانهای این اردوگاه به کلاغها بخندن؛ تو ایستادی و گذاشتی یه نفر با نشانشون - که خیلی شیفتهی اون بودن - از اونجا بره. تو هیچوقت تو اون گشت کاری نکردی - تنها کاری که کردی این بود که ویگ وایگاند طلسم نویس رو هیپنوتیزم کردی. اگه بدونم اون تو چی میبینه، دارش میزنی...» ویلفرد شروع طلسم نویس شهر قیدار کرد: «او این کار را میکند؟» «بعدش کنار گذاشته میشی و تام اسلید دلت به حالمون میسوزه و ما باید نقش بزغاله رو بازی کنیم.
تو اینجا از مجازات جادو و طلسمات فرار کردی چون ما سادهایم - ما سادهایم. تو هم مثل من میدونی، کاول، که این یاروها سادهان - و دوستانه - . فکر میکنی نمیدونم چه جور گشتیای دارم؟ فقط به خاطر اینکه بعضیهاشون تو ساوت بریجبورو زندگی میکنن - میفهمی منظورم چیه. اما خب، اونا یه مشت آدم درست و حسابی هستن، بهت میگم که...» «میدانم که آنها» کانی با عصبانیت گفت: «آنها اهمیتی نمیدهند که تو چه فکر میکنی یا چه میدانی. اما من چیزی را بهترین دعانویس شهر که میدانم به تو میگویم - میدانم طلسم نویس شهر خرمدره که تو شنا بلد نیستی. طلسم نویس تو به این گشت آمدی چون نمیتوانستی دعا به هیچ گشت دیگری بروی.
هیچکس حتی تو را با لباس شنا ندیده است. ما صدای آن رفیق آلیسون را در اطراف اردوگاه شنیدیم که درباره تو داد و بیداد میکرد، فقط همین را میدانم. او حتماً دیوانه یا چیزی شبیه به این است.» ویلفرد آرام گفت: «او دیوانه است که اینطور سر من داد میزند. دیگر سر من داد نمیزند، چون فردا میرود.» «چرا با او نمیروی؟» ویلفرد آب دهانش را قورت داد و چشمانش پر از اشک طلسم نویس شهر حمیدیه شد. اگر آردن میتوانست او را ببیند، احتمالاً کانی بنت را خفه میکرد. با لحنی ضعیف گفت: «تو...» کانی با انزجار گفت: «اوه، بس کن. اگر شناگر نباشی، شناگر نیستی، همین.
تا جایی که میتوانستی بلوف زدی؛ ممنون که به موقع به دعا ما گفتی. حالا برو داخل و وسایلت را بردار و جادو و طلسمات از اینجا فرار کن. اسلید گفت یک بار ضربه زدی؛ حالا دوباره ضربه زدی. باید بگویم دعا که تو یک هشدار اشتباه هستی!» ویلفرد لحظهای تردید کرد، اما چیزی نمیتوانست بگوید. او به داخل کلبه رفت و وسایل اندک خود، لباس زیر و پالتوی قدیمیاش (او هیچ وسیلهی پیشاهنگی نداشت) را جمع کرد و چمدانی را که آردن برای کار بزرگ اردوی تابستانی به او داده بود، بست. در انتهای این چمدان حروف طلسم نویس شهر گتوند به معنی آردن دلمر کاول نقش بسته بود.
همین طلسم که پسر دو بار بیاعتبار شده با این بهترین دعانویس شهر چمدان بیرون آمد، در حالی که به طرز رقتانگیزی شبیه یک پیشاهنگ به نظر میرسید، شوخطبعی نسبتاً دست و پا گیر چارلی اوکانر الهام گرفت که طلسم بگوید: «حروف اول اسم - رها کردن وظیفه کاول.» ویلفرد مکثی کرد و با عصبانیت و تردید به او نگاه کرد، سپس ادامه داد. اگر آردنِ چشم قهوهایِ پرانرژی میدانست که از حروف اول اسمش برای ساختن یک لقب بیرحمانهی دیگر برای دوست و برادرش استفاده شده است، چه میگفت؟ فصل بیست و پنجم محلههای جدید اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که به مزرعهی آرچر برود، اما متوجه شد که پولی برای این کار ندارد.
و اگر میخواست به قولش به پاپ وینترز پیر طلسم عمل کند، نباید به خانه برمیگشت؛ در واقع پولی هم برای این کار نداشت، چون پنج دلار گرانبهایش گرو گذاشته شده بود. پسرهای دیگری هم در کمپ تمپل بیاعتبار شده بودند.
- دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۱
- ۳ بازديد
- ۰ نظر