بعداً بزنیم. قبل از اینکه از شاخ آفریقا دور بزنیم، وقت زیادی برای فهمیدن همه چیز خواهیم داشت.» بنابراین ما از هم جدا شدیم، گروه روی عرشه از هم پاشید. ۵۵ فصل چهارم ما بوی خطر را از پیش حس میکنیم بعد از این مصاحبه، همه ما تا حدودی به فکر فرو رفته بودیم، زیرا مشخص بود که ماجراجوییای را آغاز بهترین دعانویس شهر کردهایم که جزئیات آن برای ما کاملاً ناشناخته است. من به نوبه خود بیش از حد عصبی و هیجانزده بودم که هنوز نمیتوانستم بخوابم، بنابراین بازوی جو را گرفتم و به سمت طلسم نویس شهر برازجان سینه کشتی رفتیم، جایی که نور ستارگان روشن به ما امکان میداد مرغ دریایی را که راه خود را از میان آب باز میکرد، تماشا کنیم.
چاکا جلوی ما روی نرده بود و شروع به دور شدن کرد؛ اما من او را متوقف کردم و گفتم: «چاکا، حالا همه ما برادریم، و بنابراین باید دوستان بهتری باشیم. حالا که از جایگاه و مقام تو در کشور خودت آگاه هستیم، در جایگاه برابری قرار داریم.» جو دعا گفت: «فقط همین؟ آیا آتکایما (Atkayma) کشتی ایتزاکس (Itzaex) صرفاً همسطح یک دریانورد معمولی است؟» ۵۶ با اعتراض گفتم: «جو، من آدم معمولیای نیستم؛ و به نظرم یک آمریکایی شریف از نظر اجتماعی با یک رئیس قبیلهی سرخپوست برابر است. من از برابری اجتماعی طلسم نویس شهر چهارباغ حرف میزنم، نه از رتبه و مقام.» چاکا طلسم با لبخندی که میتوانست هر زنی را مجذوب خود کند، اظهار داشت: «کاپیتان سم طلسم درست میگوید.
برابری میان مردان فقط در قلب و مغز یافت میشود.» آمادگی او برای صحبت، با یادآوری کمحرفی سابقش، تقریباً مرا از جا پراند. جو با لحنی کشیده گفت: «شاید حق با تو باشد. اما چاکا، به ما بگو، فکر میکنی این ماجراجویی پیش رو خطر زیادی دارد؟» مایاها جدی به نظر میرسیدند. «خطرات زیادی طلسم نویس وجود دارد، کاپیتان جو.» هر کدام از آنها برای چاکا یک «کاپیتان» بود؛ او این عنوان را یک عنوان مکمل میدانست که حتماً باید خوشایند باشد. «خطر طلسم از جانب ایتزاکس، اول از همه؛ اما نه خیلی زیاد، چون من پسر طلسم نویس شهر شهر بابک رئیس هستم. خطر بیشتر از جانب قبیله موپانه، که از ایتزاکس متنفرند.
بیشترین خطر از جانب تچای قدرتمند، که بسیار قوی، بسیار حسود و بسیار مراقب است.» طلسم پرسیدم: «اون آدما چه شکلی هستن؟» مایا سرش را تکان داد. ۵۷ «پدرم چیزی به من نمیگوید. وقتی میپرسم، میلرزد، انگار که میترسد؛ و پدرم مرد شجاعی است. اما سرزمین تچا خیلی کوچک است - در میان کوه - و افسانههایشان میگوید که روزی یک مرد سفیدپوست آنها را کشف میکند و اربابشان میشود. برادرم پاول مرد سفیدپوستی است.» «پس فکر میکنی بزرگترین خطر طلسم ما رسیدن به شهر پنهان باشه، درسته؟» طلسم نویس شهر بیدستان «بله. سفر طولانی و سختی است. موپانیها در ساحل طلسم نویس مراقب ما هستند و با ما دعا میجنگند.
سالهاست که قوم خودم را ندیدهام. وقتی آنها را پیدا میکنم، به عنوان فرزند خورشید به من سلام میکنند و به من کمک میکنند. اما ایتزاِکس از همه سفیدپوستان متنفر است و من باید از بهترین دعانویس شهر قدرتم برای محافظت از سفیدپوستان در برابر نفرت آنها استفاده کنم. این برای شما خطرناک خواهد بود، اگر نه برای من.» با خوشرویی گفتم: «میبینم. بهترین دعانویس شهر خب، قول میدهم سفر هیجانانگیزی باشد، طلسم نویس باشه.» چون حقیقت این بود که خطر این ماجراجویی بیشتر از احتمال به دست آوردن طلسم نویس شهر مهرگان گنج برایم جذاب بود. «چاکا، برای پیروزی جادو و طلسمات همیشه لازم نیست در یک کشور متخاصم بجنگی.
دیپلماسی و احتیاط، به همراه دعا کمی قضاوت درست، بهتر از بهترین دعانویس شهر اسلحه و تپانچه هستند. نه، جو؟» دعا دوستم موافقت کرد: «کمی شجاعت در اجتناب از دعوا، اغلب به نفع ما بوده، سم.» ۵۸ به نظر میرسید چاکا این دیدگاه را تأیید میکند. او گفت: «یه روزی برادرم پاول بیشتر برات تعریف میکنه.» متوجه شدم که حالا وقتی از آلرتون پیش ما یاد میکرد، او را «برادرم پاول» خطاب میکرد؛ و جادو و طلسمات دنیایی از محبت در نحوهی بیانش موج میزد. «برادر پاول مغز بزرگی دارد؛ ذهنش خیلی جلوتر را میبیند. همچنین او مرد بزرگی برای عمویش دارد - کاپیتان سیمئون ولز.
ما تمام تابستان گذشته را با کاپیتان ولز گذراندیم، کسی که میداند چگونه کارهای عجیب و غریب زیادی انجام دهد.» جو گفت: «خب، او یک برقکارِ بیعرضه و بیادب است.» «او چیزهای شگفتانگیز زیادی به برادرم طلسم نویس پاول میدهد تا در مورد موپانها، ایتزاکس و تچا به او کمک کند. ما چیزهای شگفتانگیز را در هفت جعبه بزرگ نگه میداریم. روزی خواهی دید.»
چاکا جلوی ما روی نرده بود و شروع به دور شدن کرد؛ اما من او را متوقف کردم و گفتم: «چاکا، حالا همه ما برادریم، و بنابراین باید دوستان بهتری باشیم. حالا که از جایگاه و مقام تو در کشور خودت آگاه هستیم، در جایگاه برابری قرار داریم.» جو دعا گفت: «فقط همین؟ آیا آتکایما (Atkayma) کشتی ایتزاکس (Itzaex) صرفاً همسطح یک دریانورد معمولی است؟» ۵۶ با اعتراض گفتم: «جو، من آدم معمولیای نیستم؛ و به نظرم یک آمریکایی شریف از نظر اجتماعی با یک رئیس قبیلهی سرخپوست برابر است. من از برابری اجتماعی طلسم نویس شهر چهارباغ حرف میزنم، نه از رتبه و مقام.» چاکا طلسم با لبخندی که میتوانست هر زنی را مجذوب خود کند، اظهار داشت: «کاپیتان سم طلسم درست میگوید.
برابری میان مردان فقط در قلب و مغز یافت میشود.» آمادگی او برای صحبت، با یادآوری کمحرفی سابقش، تقریباً مرا از جا پراند. جو با لحنی کشیده گفت: «شاید حق با تو باشد. اما چاکا، به ما بگو، فکر میکنی این ماجراجویی پیش رو خطر زیادی دارد؟» مایاها جدی به نظر میرسیدند. «خطرات زیادی طلسم نویس وجود دارد، کاپیتان جو.» هر کدام از آنها برای چاکا یک «کاپیتان» بود؛ او این عنوان را یک عنوان مکمل میدانست که حتماً باید خوشایند باشد. «خطر طلسم از جانب ایتزاکس، اول از همه؛ اما نه خیلی زیاد، چون من پسر طلسم نویس شهر شهر بابک رئیس هستم. خطر بیشتر از جانب قبیله موپانه، که از ایتزاکس متنفرند.
بیشترین خطر از جانب تچای قدرتمند، که بسیار قوی، بسیار حسود و بسیار مراقب است.» طلسم پرسیدم: «اون آدما چه شکلی هستن؟» مایا سرش را تکان داد. ۵۷ «پدرم چیزی به من نمیگوید. وقتی میپرسم، میلرزد، انگار که میترسد؛ و پدرم مرد شجاعی است. اما سرزمین تچا خیلی کوچک است - در میان کوه - و افسانههایشان میگوید که روزی یک مرد سفیدپوست آنها را کشف میکند و اربابشان میشود. برادرم پاول مرد سفیدپوستی است.» «پس فکر میکنی بزرگترین خطر طلسم ما رسیدن به شهر پنهان باشه، درسته؟» طلسم نویس شهر بیدستان «بله. سفر طولانی و سختی است. موپانیها در ساحل طلسم نویس مراقب ما هستند و با ما دعا میجنگند.
سالهاست که قوم خودم را ندیدهام. وقتی آنها را پیدا میکنم، به عنوان فرزند خورشید به من سلام میکنند و به من کمک میکنند. اما ایتزاِکس از همه سفیدپوستان متنفر است و من باید از بهترین دعانویس شهر قدرتم برای محافظت از سفیدپوستان در برابر نفرت آنها استفاده کنم. این برای شما خطرناک خواهد بود، اگر نه برای من.» با خوشرویی گفتم: «میبینم. بهترین دعانویس شهر خب، قول میدهم سفر هیجانانگیزی باشد، طلسم نویس باشه.» چون حقیقت این بود که خطر این ماجراجویی بیشتر از احتمال به دست آوردن طلسم نویس شهر مهرگان گنج برایم جذاب بود. «چاکا، برای پیروزی جادو و طلسمات همیشه لازم نیست در یک کشور متخاصم بجنگی.
دیپلماسی و احتیاط، به همراه دعا کمی قضاوت درست، بهتر از بهترین دعانویس شهر اسلحه و تپانچه هستند. نه، جو؟» دعا دوستم موافقت کرد: «کمی شجاعت در اجتناب از دعوا، اغلب به نفع ما بوده، سم.» ۵۸ به نظر میرسید چاکا این دیدگاه را تأیید میکند. او گفت: «یه روزی برادرم پاول بیشتر برات تعریف میکنه.» متوجه شدم که حالا وقتی از آلرتون پیش ما یاد میکرد، او را «برادرم پاول» خطاب میکرد؛ و جادو و طلسمات دنیایی از محبت در نحوهی بیانش موج میزد. «برادر پاول مغز بزرگی دارد؛ ذهنش خیلی جلوتر را میبیند. همچنین او مرد بزرگی برای عمویش دارد - کاپیتان سیمئون ولز.
ما تمام تابستان گذشته را با کاپیتان ولز گذراندیم، کسی که میداند چگونه کارهای عجیب و غریب زیادی انجام دهد.» جو گفت: «خب، او یک برقکارِ بیعرضه و بیادب است.» «او چیزهای شگفتانگیز زیادی به برادرم طلسم نویس پاول میدهد تا در مورد موپانها، ایتزاکس و تچا به او کمک کند. ما چیزهای شگفتانگیز را در هفت جعبه بزرگ نگه میداریم. روزی خواهی دید.»
- دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ ۱۱:۴۶
- ۵ بازديد
- ۰ نظر